عارفي گويد:

عارفي گويد:

**********
پاسخ چهار نفر مرا سخت تکان داد

اول مرد فاسدي از کنار من گذشت
و من گوشه‌ي لباسم را جمع کردم تا به او نخورد
او گفت:
اي شيخ خدا مي‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود

دوم مستي ديدم که افتان و خيزان راه مي‌رفت
به او گفتم قدم ثابت بردار تا نيفتي
گفت تو با اين همه ادعا قدم ثابت کرده‌اي؟

سوم کودکي ديدم که چراغي در دست داشت
گفتم اين روشنايي را از کجا آورده‌اي؟
کودک شعله را فوت کرد
و آن را خاموش ساخت
و سپس گفت:
تو که شيخ شهري بگو که اين روشنايي کجا رفت؟

چهارم زني بسيار زيبا
که در حال خشم از شوهرش شکايت مي کرد
گفتم: اول رويت را بپوشان
بعد با من حرف بزن
گفت: من که غرق خواهش دنيا هستم
چنان از خود بيخود شده‌ام
که از خود خبرم نيست
تو چگونه غرق محبت خالقي که از نگاهي بيم داري؟

بهترین لحظات زندگی

بهترین لحظات زندگی

 (از نگاه چارلی چاپلین)

*****************************

 To fall in love .
عاشق شدن 


To laugh until it hurts your stomach 

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره .



To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری .



To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری .



To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی .


To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی .



To leave the Shower and find that
the towel is warm!

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


To clear your last exam .
آخرین امتحانت رو پاس کنی .


To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to .

کسی رو که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه .


To find money in a pant that you haven't used
since last year .
توی جيب شلواری که از سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی .


To laugh at yourself looking at mirror, making
faces !!!

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!


Calls at midnight that last for hours .
نیمه شب تلفن داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه .


To laugh without a reason .
بدون دلیل بخندی .


To accidentally hear somebody say something good
about you .

بطور تصادفی بشنوی که یه نفر داره
از ت تعریف می کنه .


To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours !

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special
person .

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت
می یاره .


To be part of a team .
عضو یک تیم باشی .


To watch the sunset from the hill top .
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی .


To make new friends .
دوستهای جدید پیدا کنی .


To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person !

وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین !


To pass time with
your best friends .

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی .


To see people that you like, feeling happy .

کسانی رو که دوستشون داری خوشحال ببینی .


See an old friend again and to feel that the things
have not changed .
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و
ببینی که فرقی نکرده .


To take an evening walk along the beach .
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی .


To have somebody tell you that he/she loves you .
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره .



To laugh .......laugh. . .........and laugh .......
remembering stupid
things done with stupid friends .

یادت بیاد که دوستهای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردن و بخندی
و بخندی و

........ باز هم بخندی .


These are the best moments of life ...
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند ...


Let us learn to cherish them .
قدرشون روبدونیم .

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

" زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کني

بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"

****************
وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده ،

تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده .

 

 

حس عاشقانه+عشق گشته کیش ومات من ،در خزان عمر عاشقانه ام

حس عاشقانه

 

*************

 

آتش تب دلم زبانه زد  ، 

 من اسیر حس عاشقانه ام

کو کسی که ثبتِ تا به تا کند ؟

 نبض شعر نغز وعاشقانه ام!

 

درد ورنج ومحنت از ازل،

 حاصل وداع ما و دلبر است

کی شود به هم رسیم و وصل،

با حبیب روح عاشقانه ام

 

همسفر نه ا ی برو و واگذار،

 این بلور نازک وشکسته را

تا که جام دست او شود،

کاسه ی دو چشم عاشقانه ام

 

واژه های عشق هم فراری اند،

 از مسیر کوچه های عاشقی

بس که داغ و پخته می شوند  ،

  در تنور طبع  عاشقانه ام

 

آتش نگاه زور و زر،

 دست نابکار فسق و شور و شر

خم نموده حیله و فریب

 نخل جان عاشقانه ام

 

خلق را نگر چه سرخوشند ، 

 از چرای آب و نان زندگی

غافل از بهشت خفته در ،

  عمق قلب عاشقانه ام

 

دل خراب قطره ای شراب،

 از سبوی خضر دست روزگار

تا که  همدمی  کند  دمی ، 

 با بساط و میل  عاشقانه ام

 

سیدا : بگو نبرده ام ، 

 سود نوبهار عشق و عاشقی

عشق گشته کیش ومات من ،

در خزان عمر عاشقانه ام

خوردن و گفتن و خوابيدن به روايت بهلول

خوردن و گفتن و خوابيدن به روايت بهلول

 

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او

 شيخ احوال بهلول را پرسيد.

گفتند او مردي ديوانه است.

 گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است.

پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد.

 بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.

فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..

 بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟

عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم،

به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته

 مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم

و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و

 در اول و آخر دست مي‌شويم..


بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق

 باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را

 نمي‌داني و به راه خود رفت.

مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست

 از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به

 او رسيد.

 بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند.

 بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را

مي‌داني؟ عرض كرد آري.

بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟

 عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم

 و خلق را به خدا و رسول دعوت

مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم

 ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق

به آداب كلام داشت بيان كرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست

و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند

 يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت

مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او

رفت تا به او رسيد.

بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن

 خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟

 عرض كرد آري.

بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟

عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم

 داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه

آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.

بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد

 دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ

نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.

بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است

و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه

حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد

 و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً !

 و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست

باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا

بيهوده و هرزه بود. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد.

 پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.

 و در خواب اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت

خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد

ثروتمند واقغی

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمندتر هم هست؟


در جواب گفت: بله فقط یک نفر. پرسیدن کی؟

 

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره

 اخراج شدم و تازه اندیشه‌ی طراحی مایکروسافت

 رو توی ذهنم پی ریزی می‌کردم، در فرودگاهی

در نیویورک قبل از پرواز، چشمم به این

نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه

خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم

که روزنامه رو بخرم دیدم که پول

خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک

 پسربچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی

این نگاه پر توجه من رو دید گفت

 این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت

بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت

 برای خودت بخشیدمش برای خودت.


سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه

 و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد

دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز

همون بچه بهم گفت

 این مجله رو بردار برا خودت،

 گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه

 بهم بخشیدی. هر کسی میاد اینجا دچار

این مسئله میشه بهش میبخشی؟!

پسره گفت آره من دلم میخواد

 ببخشم از سود خودمه که میبخشم.

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده

 که میگم خدایا

این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه.


زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم

این فرد رو پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم.

گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که

برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه

میفروخت رو پیدا کنید. یک ماه و نیم مطالعه

 کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته

 که الان دربان یک سالن تئاتره.

خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من رو میشناسی. گفت بله،

جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید

که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسربچه بودی و روزنامه

 میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم.

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود.

گفتم میدونی چه کارت دارم،

میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم.

گفت که چطوری؟

گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم.


( بیل گیتس میگه

 خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)

پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟

گفتم هرچی که بخوای.

گفت هر چی بخوام؟

گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم.

من به 50 کشور آفریقایی وام دادم

به اندازه تمام اونا به تو میبخشم.

گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی.

پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

پسره سیاه پوست گفت که:

 فرق من با تو در اینه که من در

 اوج نداشتنم به تو بخشیدم

 ولی تو در اوج داشتنت

میخوای به من ببخشی

 و این چیزی رو جبران نمیکنه.

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم

 ثروتمندتر از من کسی نیست

جز این جوان 32 ساله سیاه پوست.

دوزخیان

دوزخیان

********

جغدانِ فصل ، حیلتِ آواز کرده اند          

با چنگِ کرکسانه ، رجَز ساز کرده اند!

راه بیان و فکر ونظر را ببسته اند            

صد جبهه در مصافِ حق آغاز کرده اند!

فریاد از غریبیِ مرغ سحر ،  ببین !         

در کوی خود فروشی، وَرا غاز کرده اند!

با مدعی بگو که ،  طریق بهشت را         

 نی اهلِ فرقه، دوزخیان باز کرده اند!

اهل طریقت اَر چه لگد مال می شوند      

 بر تاج وتخت و مُلک خدا ناز کرده اند!

گویند :شمر بر جسد اهل دل بتاخت        

دوران نگر، به جوهر جان تاز کرده اند!

الحق که با لباس مبّدل به جای دوست           

کبر وغرور ونخوتِ پر آز کرده اند!

سید ، هزار لعن به نابخردان فرست

که آمال روز روشن ما  راز کرده اند!

شیعیان ما سه گروه هستند

حضرت امام صادق(عليه السلام) فرمود:

**********************

شیعیان ما سه گروه هستند
 

گروهي كه خود را با انتساب به ما

آبرو و زينت مي دهد

و گروهي كه از طريق منسوب كردن

 خويش به ما امرار معاش مي نمايند

 و گروهي كه از ما هستند و كارشان براي

  ما است، به امن ما در امانند و به ترس ما

  ترسانند، زياده گو و افشا كننده اسرار

 نيستند، تهي و خودنما نيستند، اگر غايب

  شوند كسي دنبال آنها نمي گردد و اگر

  حاضر باشند كسي به آنها اعتنايي نمي

 كند، آنان چراغهاي هدايتند.

  (مشكاه الانوار في غرر الخبار، باب دوم، فصل اول، در صفات شيعه)-

)-

از کتاب هنوز در سفرم

مذهب شوخی سنگینی بود که

محیط با من کرد

و من سال ها مذهبی ماندم

بی آنکه خدایی داشته باشم

 

(سهراب سپهری)

 

کوچک که بودم پدرم بيمار شد. و تا پايان

زندگي بيمار ماند.پدرم تلگرافچي بود.در

طراحي دست داشت خوش خط بود

تار مي نواخت

 او مرا به نقاشي عادت داد. الفباي

تلگراف (مورس) را به من آموخت 

در چنان خانه اي خيلي چيزها مي شد

ياد گرفت

من قالي بافي را ياد گرفتم و چند قاليچه ي

 کوچک از روي نقشه هاي خود بافتم

چه عشقي به بنايي داشتم. ديوار را خوب

 مي چيدم. طاق ضربي را درست مي زدم

 آرزو داشتم معمار شوم

حيف،دنبال معماري نرفتم

در خانه آرام نداشتم. از هر چه

درخت بود بالا مي رفتم

از پشت بام مي پريدم پايين

من شر بودم. مادرم پيش بيني مي کرد

که من لاغر خواهم ماند

من هم ماندم. ما بچه هاي يک خانه

نقشه هاي شيطاني مي کشيديم

روز دهم مه 1940 موتور سيکلت عموي

بزرگم را دزديديم، و مدتي سواري کرديم

دزدي ميوه را خيلي زود ياد گرفتيم

.از ديوار باغ مردم بالا مي رفتيم و انجير و انار

مي دزديديم.چه کيفي داشت

 شب ها در

دشت صفي آباد به سينه مي خزيديم تا به

 جاليز خيار و خربزه نزديک شويم

 تاريکي و اضطراب را ميان مشت هاي خود

 مي فشرديم. تمرين خوبي بود

هنوز دستم

نزديک ميوه دچار اضطرابي آشنا مي شود

خانه ما همسايه صحرا بود

 تمام روياهايم به بيابان راه داشت. پدر و

عموهايم شکارچي بودند

 همراه آنها به شکار مي رفتم

 بزرگتر که شدم عموي کوچکم

تيراندازي را به من ياد داد

 اولين پرنده اي که زدم يک سبز قبا بود

هرگز شکار خوشنودم نکرد

اما شکار بود که مراپيش از سپيده دم

به صحرا مي کشيد و

هواي صبح را ميان فکرهايم مي نشاند

در شکار بود که ارگانيزم طبيعت را بي پرده

ديدم. به پوست درخت دست کشيدم

 در آبروان دست و رو شستم

در باد روان شدم

 چه شوري براي تماشا داشتم

اگر يک روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم

 گناهکار بودم. هواي تاريک و روشن مرا اهل

 مراقبه بار آورد

 تماشاي مجهول را به من آموخت

من سال ها نماز خوانده ام

بزرگترها مي خواندند، من هم مي خواندم

در دبستان ما را براي نماز

 به مسجد ميبردند

روزي در مسجد بسته بود.بقال سر گذر

 گفت:"نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند

متر به خدا نزديکتر باشيد

مذهب شوخي سنگيني بود که محيط با من

 کرد. و من سال ها مذهبي ماندم ، بي آن

که خدايي داشته باشم

از کتاب هنوز در سفرم ....

سهراب سپهري

نغمه های بهاری

عید مبارک

 

گر اهل دلی معتبری، عید مبارک

بر کرده خود مفتخری ،عید مبارک

هر روز بود عید اگر طالب خیری

گفتم سخن مختصری، عید مبار ک

***************************

فصل بهار

 

در فصل بهار اندکی مرد شویم

آتش به زمین فکنده وسرد شویم

دستی به سر و روی ضعیفان بکشیم

با غنچه پرپر شده همدرد شویم

****************************

ایام عید

 

ایام عید، یاد زخلق خدا کنید

عاشق شوید بر همه ،حیلت رها کنید

تومار کینه ها که به دل جابجا شود

از خود برون نهاده ، خود از نو بنا کنید

****************************

سرمستی

 

ابر بهار شبنم سرمستی آورد

بادش بصر فزاید وسر مستی آورد

بارانش ار به گلشن جانت فرو فتد

دل نغمه ها سر آید و سر مستی آورد

**************************

«چشمه جان»

 

«چشمه جان»

 

*****************

زدلم نشان چه جوئی که ترا چسان پسندم 

                          تو مرا چنین پسندی و مَنت چنان پسندم  

    صنما تو عشق خود را به دلم چنان فکندی    

                      که اگر توجان بخواهی ز دلم همان پسندم

چو کمـان ابرویت را به زه دو دیده گیــرم              

                     ره عشق وبندگـی را زصمیم جـان پسندم

ز ره توانگــری، با من بینـوا چنــان کن                

                      که اگـر پسندت آید قدمی ، توان پسندم

به مراد و مرشد ما ، دل و قامتی جوان ده                

                   که من ارچه پیر و زارم،شرری جوان پسندم

ره زندگی فرازاست ونشیب وتلخ و شیرین             

                      و رهـایم از دو عالــم که ره امان پسندم

به زلال چشمه جان همه جوشی وخروشی           

                 دل وقلب وچشم وگوش وبصری روان پسندم

چه بگویم از فراغ و غـم غربت اسیری                

                         کـه لقـاء روی مـاه تو به هر زمان پسندم 

تو ودوستی خوبان ، نظری به حال سید

که من از ازل مریدم و هم از اوان پسندم