پند ونصيحت

پند ونصيحت

**********

اي بشر حق تو زين باغ گل است خار مخر

 مُشك اعلا شو و اين توشه زعطار! مخر

حيلت چرخ به مكاري نفس است رفيق

 دست فرود آر و،از آورده ي مكار مخر

جام شيرين لب خمار، به دستان تو باد

الحذر! جرعه اي ازساقي ي بد كار مخر

عالم اُنس تو اندر ملكوت است ، انسان!

 سايه ومرحمت از گنبد دوار مخر

غم مخور تاكه تورا بزم خوش انداخت نگار

 غمزه از بيوه ي افسرده ي ديّار مخر

حاصل بي خردي حُرمت و حبس ابد است

حكم نا بودي ات از حاكم جبار مخر

چون ملك تكيه بزن در بر زيباي حبيب

 شاه جاني وجهان بهر خود افسار مخر

همچو ابريشم زربافت تورا بافته اند

 خود فروشي مكن و جرم به خروار مخر

در سكوت است كه دل پرسه زند در بر يار

 حرف ناپخته به يك درهم و دينار مخر

سيدا: پند ونصيحت چه ثمر،گوش سپار!

هر متاع از دل سر گشته ي عيار مخر

عشق و کامرانی

عشق و کامرانی

********************

بسوز ای دلِ مسکین، ز ناتوانیِ خویش

 بساز با سرِسودایِ زندگانی يِ خویش

گمان برم که ترا عقل، نابکار افتاد

 که غرقة ي مِیِ عشقی و دارِ فانی يِ خویش

عَنان ز کف بنهادی!، غلامِ شاهانی !؟

 اسیر غمزة يِ میلی و یارِ نانی يِ خویش

مران تو اسبِ بلا را به بیشه زارِ هوا

 که مُنفَعِل شوی از اسب و اسب رانی يِ خویش

به باغ معرفتِ حق تو دعوتی، امّا

 لگامِ نفس، به تسلیمِ میل آنی يِ خویش

تو مرغِ باغِ خدایی و همرهِ سیمرغ

 مباد آنکه شوی صیدِ دامِ جانی يِ خویش

برآر تیغِ وفا، از نیام و دل هشدار

 بگیر جان ز کفِ عشق و کامرانی يِ خویش

تو روی دل به ســویِ آسمــان بنِه، سیّد

که تا جدا شوی از جسم و جان کانی يِ خویش

رهزن دل

        رهزن دل

 

اي مهربان تر از گل و ابريشم وبهار

زيباتر از فرشته به درگاه كردگار!

از جان و دل محبتت ، ارزاني ام نما

چون ابر خامه بر من و اين انجمن ببار!

گر خون دل خوري تو به بدعهدي زمان

 مستانه چنگ زن ،تو بردست روزگار!

از آستان حضرتت آن كو ربود گوي

كه اسرا رعشق را همه پوشيد و پرده دار!

اي آشنا به راز شب و خلوت و سكوت

 دلبر نهان كن و دل خود در خزانه دار!

ما را زقيد بندگي ي خويش وا مكن

 بگذار تاكه دامن لطفت دهد قرار!

گر چشم دل به سوي همه ديده ها كني

 هيچ است وپوچ ،جزرخ وابرو و چشم يار!

صدجلوه كرد و رهزن دل گشت و غيب شد

 هرگز نگشت، مانع وصل من و نگار!

سيّد ز بيم مردم و ترس ملامت است

كه ازعشق مي نگويدش،الا يك از هزار!

ریحانه تـر ز بـوی رُز و اطلس و بهـار

عطـر گـل محمّـدی(ص)

 

***********

پَر می کشد دلم به هــوای تو ای نگار

ای بـود و هست زندگی ام را تـرا نثـار

زیبـاتریـن تجلّــیِ خورشیـد روز من

 ریحانه تـر ز بـوی رُز و اطلس و بهـار

با یــادِ روی تــو، ای ســروِ نازنیـن

 نِی من، که سرخوشند بسی قُمری و هَزار

چون نور، بر وجود من و این چمن بتاب

 چــون ابر، بر سـر من و این انجمن ببار

تا هستی ای صَنَم، نفسم عاریَت ز توست

 بی تو مرا حیات و همه این جهان چه کار!

هیچم، اگر رهـا کنی از چشمِ شوخ خود

 بنــدم، بـه تـار و سلسلــهِ زلف تــابــدار

از تشنگی کویــرم و انــدر طلب، هلال

 شرمنده از تو سرو، و به تو تشنه آبشار

در هفت آسمـان، نبُوَد آنچه با تو هست

 خیّام و بـوعلــی، همــه در نزد تـو ندار

آرامِ قلب پر تپشم، روز و شب تویی

 ای جان فــدای تو، روزی به صـدهزار

سیّد به عشق زنده شـد و عشق او تویی

عطــر گلِ محمّــدی یی و سرمـایـهِ قرار