بي قرار


بي قرار

 

خوش بُوَد آنگه مرا اين روزگار

كَز وفا آيد كنارِ من نگار

حُسن رويَش، چون گل آرايي عزيز

رويَد از هر دل غُبار و خار و زار

نرگسِ مستَش چو صيّادان عشق

در كمانِ ابَرويَش ميلِ شكار

كُفوِ ارزش هاي بي همتا شوَد

گلعذاران دلبري، در اين ديار

در دلِ ديوانگي هُشيار و مَست

در دلِ مستي مثالِ هوشيار

همچو مجنون در تواضع سر به خاك

همچو سرو از مهرباني، شهريار

تاج عشق و عقل او ريزد به سر

سركشانِ نفس را اندر حصار

دل، مرا با عشق مي آيد به كار

دلبرِ بي عشق را با دل ، چه كار؟

اي خوش آن بَزمي كه هر بينا دلي

حِس كُنَد دلداده اي را در كنار

زاهدان را عُزلتِ جان مُعتبر

عاشقان را عشقِ جانان اعتبار

مي گريز از وصلتِ بادِ خزان

تازه كن حالي ز بادِ نوبهار

نغمه ي هستي در عالم ساز كن

از درخت زندگي با افتخار

جامه يِ ديبا به حكمت داده اند

صد جهان در خلقتِ اين پود و تار

ديده يِ پرمايه بايد چون علي (ع)

تا تو را تسليم باشد ذوالفقار

ناز و نعمت چيست؟ گيري دست يار

سايه يِ سردِ درخت و جويبار

شبنمِ عشق است كو در جان فتاد

محورِ چرخ فلك را اقتدار

كامِ صد جام از عطش بر آوري

گر تو را ايزَد نمايد كامكار

اشك شوقم ريزد از دريايِ دل

ديده ام در فِرقَتِ جان داغدار

حال سيد را بپرسيد عشق، گفت:

بي قرارم ، بي قرارم ، بي قرار

اوج دلداری

 

اوج دلداری

 

دلم زجان فرو مایه کرده قصد گریز

به حیرتم من از این ناخدای سحر آمیز

 

هزار جان به فدای دلی که عاشق شد

دو صد هزار سلام ودعاش بدرقه نیز

 

نگاه شمع وجودم به عمق تاریکی است

به سوی سوی وی اش دل خوشم به رستاخیز

 

چه حکمت است مرا زین سفر نمی دانم

که گاه بر سر صلحم وگاه جنگ وگریز

 

اسیر عالم خاکی است جسم وجان ای دل

وگر نه دست فرا گیر و از زمین برخیز

 

به خاک پاک غریبانه ات شوم مسرور

به برق حلقه کوی تومست و دست آویز

 

زجام وشرب و قدح لذتی نخواهی برد

اگر که کام بر آری به رشته پرهیز

 

به پای فاصله ایام می کنم سپری

به ذکر نام تو دل خوش که یادم آری نیز 

 

میان گنبد و گلدسته می دود نظرم

وخون چشم دلم می چکد به جان یک ریز

 

رضای کوی رضا گشتن اوج دلداری است

برای سید ما فارق است،حضیض و عزیز