خر نامه  90

معانی مختلف کلمه خر در لغت نامه های فارسی

      در زبان فارسی واژه هایی هست که ممکن است کسی معنی آنرا نداند . این واژه ها معمولا در زبان عامه به کار می روند و همواره معنی مجازی خود را حمل می کنند . یکی از این واژه ها " خر " است خر ظاهرا همان حیوان معروف است که شهرت به حماقت دارد و برخی ادم های کودن را به ان حیوان تشبیه می کنند . در لغت نامه دهخدا راجع به این واژه چنین نوشته است :" حیوانی است که آنرا به عربی حمار اهلی گویند " ص8442 ج 6 و در همان قسمت از مزایای این حیوان مفید می گوید: اگر کسی را عقرب گزیده باشد بایدکه به آواز بلند به گوش خر گوید که مرا عقرب گزیده است و واژگونه بر او سوار شود تا درد زایل گرددوهمان جای خر به درد آید که عقرب آنکس را گزیده است و اگر پوست پیشانی خر را بر کودکی بندند که می ترسد ، دیگر نترسد و اگر مصروع با خود بدارد شفا یابد .در فرهنگ معین نیز نوشته است :" حیوان بارکشی است و دارای گوش های دراز و یال کوتاه است  " و همچنین :"احمق ، ابله ، گل تر ،لای شراب

در کلمات مرکب به صورت پیشوند اید به معنی بزرگ و نتراشیده و ناهموار " (جلد اول صص1403- 1404 ) 

با این همه فایده ، این حیوان در ادبیات کاربرد دیگری پیدا کرده مثلا کنایاتی چون سرخر به معنی مزاحم و اصطلاحات دیگری که همگی حاکی از زشتی این واژه و حیوان منتسب به ان است؛ اما این واژه دارای معانی بهتری هم هست مثلا در ترکیب با برخی واژه ها معنی فاعلی به انها می دهد مثل پرخاشخر به معنی پرخاش کننده یا در برخی واژه ها معنی بزرگی و درشتی می دهد مثل خربوزه(خیار بزرگ) ، خرمهره (مهره درشت)،خرمگس(مگس بزرگ)،خرپشته (پشته بزرگ)، خرچنگ(دارای چنگال بزرگ) و... مسلما مراد از خر پشته ، پشته احمق و نادان نیست و چنانکه خرگوش را به خاطر گوش بزرگش، خر گوش گویند نه حماقت گوشش .

 بنابراین می توان تصور کرد که خر در ابتدا به معنی بزرگ بوده است و چون ان حیوان معروف از نظر جثه از بسیاری حیوانات بزرگتر است او را خر نامیده اند که تصادفا احمق از اب در امده است پس گناه از خر نیست از حمار است، اما این واژه اینقدرجا افتاده است که  ناصر الدین شاه با ان ابهت و عظمت در خاطرات عتباتش می گوید " فلان خیلی خر است ..."

-------------

ای خر فرو نِه از سر خود تاج سروَری

تا عرش هم اگر بپَری باز هم خری!!!

آقای خر !! ترا به خدا ترک جاه کن!!

این جاه جاهلی است! تو پُر آبرو تری!!

من مانده ام چرا؟ زتوکوته فتاد عقل!

شاید که آرزو کنی زخری! نام آوری!!

دانی به سر خری نتوانی؟ خری شدن!!؟

گر جن وانس ومُلک ومَلِک را به زر خری!؟

ما قصد جان چون توضعیفی نداشتیم

ورنه مصاف جبهه خر ! شد توانگری!؟

ای خر به یُمنِ برکتِ مخلوق ، خرشدی!

حُرمت نگاه دار !!! اگر ماده یا نری!!!

هِی جِر زدی وخوردی تو از کاهدان غیر

تا نام  تو !! الاغ شد و شُهرتَت  خری!!

خرجان به گوش باش، تو را جانِ مادرت!

زشت است روی این همه وصف خری ‌‌‌‌‌‌٬ کَری!

هرگز به حرف مُفت دل از کینه پر مکن

همچون  الاغ بلعم باعور  شو بری!!

ما هم دعا به جان شریف تو میکنیم

باور نما که یک سر از این خلق سرتری!

جز در مقامِ دفع ضرر  کِی زنی لگد؟!!

غیر ازاطاعت از دل صاحب ، کنی خری؟!!

راه بیان خواسته های تو  هم  عر است

در حال بی نیازی ترا  نیست عر عری!

بهر صعودِ مرتبَت از جاه ومال خویش

نِی دُم تکان دهی ونه نان از کسان بَری!!!

شور وشَرَت زجور بنی آدمی ،  نشد

تا سینه از رفیق به جور وستم دَری!!!

تا می کند مَدَد ،  سبَقِ خر سواری ام

غافل ندیدَمَت که کنی کبر وبر تری!!

آواز وغَلط وزورِ تو افسانه ای شد است!!

هرگز نکرده نوع بشر کیفِ چون خری

دیدی که نوع خر به عَرَََََََََش ادعا کند ؟؟

یا که رَقیب را بِرَما نَد  ز ِهر دَری !!

شا خت نداد خالق و تُهمت  به تو زدند

گوش دراز  و هوش  فلک را رواتری !!

ایضاً ، که در طبیعت خر هیچ کس ندید

نِی آه و حسرتِ دل و نِی دیده یِ تَری !!

سر می نهی به زیر و سر وپات چشم وگوش

هشیار –  کز قضا  نشود بار ٬ یکبری!!

عمری تو بار مردم خر را کشیده ای!!

پاینده باد  هیبتِ  پالان و  خرگری!!

قاطر نشانِ طبعِ بلند است زخر پدر!

تا اسب نیز دست طلب داد وهمسری!!

سرگین خر مقایسه فرما  و  آدمی!!!

این چشم زخم وآن نجس الذات جوهری!

اطلاق نام تو به بشر فحش و ناسزا است ؟!

از آدمی است عیب و بگوید دَری وَری !!

گوش و دُمِ خران ، ز نفهمی بریده شد!!!

قاضی و حکم شرع و چنین آبروبری؟ !!!!

زین واقعیتی که به وصفت کشیده ام

ترسم تو را فرشته بخوانند یا پری !!

گفتم که خر شناس شوی در بلادِ خر!!

آسان بدست نیامده ، خرگاه برتری!!!

هر جا نظر کنی تو نشانی زیک خر است!

خر خانه  خوانَمَش ،همه تسلیم نَر خری!!

رفتم به نزدِ کاتب وفرهنگ این لغت

گفتا بزرگ می نشَود ، معنیِ خری!!

آن خر بزرگ بود که ، خرنامه شد خریش!!

لفظ خری بدان که نزیبَد به هر خری!!

تا هستی ای رفیق چو خر کار کن به جدّ

تا کِی به مُفتِ آخورِ تنبل خران چری ؟؟!

پس آدمی اگر دَمی! آدم شود خر است !!

که این خرگریش بهتر است، از آدم جَری!!!!

هرگز حدیث خر و خُماری شنیده ای ؟

دانی اگر ، ولی نتوانی !! تو  اَبتَری !!!!

فکر خران!! جَمود و از آن جاودانه شد

کز خلق و بندگان بگذشتند سرسَری!!!

از خر  اگر  لگَد بخوری خاری و ذلیل!!

یعنی  که رانده یِ خری وخاک بر سری!!

خرتوخر است کار جهان چاره ای نما!!

شاید که باز، از سوی ایمان شود دری !!

از این طویل بحر ،  دلا عایدم نشد!!!

من خرشدم؟ توخر شدی؟ یا خر شده خری!!!؟

یک عده خر شدند !! ودگر عده خرسوار!!

بر جا نمانده !! جز  دل و قلب پر آذری!!

دانی که فهم و حکمت  خرنامه  میرود

تا در طلب زخلقِ خران سوی حق پری!!

از بهر حمل بار ، خدا آفرید خر!!!!!!!

باری که از زمین ، بسوی آسمان بری!!

رنجیده گر شدی تو زشعر خرانه ام!!

چون خر بزن به درب نفهمی وکن عری!!

دستی بر آسمان و بخواه از خدای خر!!

درمان خرگری نبوَد کار هر خری!!!!!!

در نشئهِ خرّیت ، و دَم از  خدا  زدن!!

در محضر خدا تو خریّت  ز خر!! خری؟؟!

خر نامه ای که از تو نوشتم قبول کن

شاید به کاهدان رفیقان زنی  سری!!

سیّد اگر به خر بنشستی  مگیر  خود

وقتی زخر پیاده شوی مانَدَت خری!!!!!

 ***********

بالا خره بگو که ندانم من این خبر!

خرنامه ام رسیده بدست جناب خر؟

هر کره خر که همره جانی شود به خر!

خروار میشود!! زنشستن به پای خر

آن ساربان که گله خر راند بی خطر

گیرد بدان نشان خریت زدست خر!!

*******

خرنامه را آخر نخواندی تا به آخر!!

خر را چه نسبت با خر است وآدم خر!!

یا از بزرگی بر خر دوران سواری!!!

یا مرکبی ومردمانت صاحب خر!!

هم خر سواری را خریت لازم آید!!!

هم خر شدن را در جهان سرمایه باید!!!!!


خر. [ خ َ ] (اِ) حیوانی است که آنرا بعربی حمار اهلی گویند. اگر کسی را عقرب گزیده باشد، باید که به آواز بلند بگوش خر بگوید که مرا عقرب گزیده است و واژگ ...

خر. [ خ ِ ] (اِ) خوشی و سعادت و اقبال و شادمانی و سرور و خرمی و حالت شادمانی بزبان زند و پهلوی . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || گلو. (یادداشت ب ...

خر. [ خ ُ ] (اِ) مخفف خور و آن آفتاب باشد. (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || (ص ) واجب . سزاوار. روا. شایسته . درخور. (از ناظم الاطباء). ...

خر. [خ َرر ] (اِ) گل سیاه ته جوی . (فرهنگ سروری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). آژند. گل ته آب . (فرهنگ سروری ). رجوع به ذیل کلمه ...

خر. [ خ َرر ] (ع اِ) مرگ . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). || شکاف . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقر ...

خر. [ خ َرر ] (ع مص ) افتادن از بلندی به پستی . || شکافتن آن چیز را. || هجوم آوردن بر کسی از مکان نامعلوم . || مردن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ...

خر. [ خ ُرر ] (ع اِ) زمین شکافته شده ٔ ازتوجبه . (ناظم الاطباء). ج ، خررة. || گلوی آسیا. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ). || بن گوش ...

خر. [خ ُرر ] (اِخ ) نام آبی است در دیار بنی کلب بن وبره درشام نزدیک جاسم ابن العدالاجداری و کلبی گفته است :و قد یکون کنابالخر مرتبعوالروض حیث تناهی مر ...

خر. [ خ ُ ر ر ] (اِخ ) نام منزلگاهی است در راه مصر برمل . واقع در پایین اعراس که بعد از آن ابوعروق است و بعد از ابوعروق خشبی و پس از آن عباسیه و آنگاه ...

خر. [ خ َ ] (اِ) حیوانی است که آنرا بعربی حمار اهلی گویند. اگر کسی را عقرب گزیده باشد، باید که به آواز بلند بگوش خر بگوید که مرا عقرب گزیده است و واژگ ...

خر. [ خ ِ ] (اِ) خوشی و سعادت و اقبال و شادمانی و سرور و خرمی و حالت شادمانی بزبان زند و پهلوی . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || گلو. (یادداشت ب ...

خر. [ خ ُ ] (اِ) مخفف خور و آن آفتاب باشد. (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || (ص ) واجب . سزاوار. روا. شایسته . درخور. (از ناظم الاطباء). ...

خر. [خ َرر ] (اِ) گل سیاه ته جوی . (فرهنگ سروری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). آژند. گل ته آب . (فرهنگ سروری ). رجوع به ذیل کلمه ...

خر. [ خ َرر ] (ع اِ) مرگ . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). || شکاف . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقر ...

خر. [ خ َرر ] (ع مص ) افتادن از بلندی به پستی . || شکافتن آن چیز را. || هجوم آوردن بر کسی از مکان نامعلوم . || مردن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ...

خر. [ خ ُرر ] (ع اِ) زمین شکافته شده ٔ ازتوجبه . (ناظم الاطباء). ج ، خررة. || گلوی آسیا. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ). || بن گوش ...

خر. [خ ُرر ] (اِخ ) نام آبی است در دیار بنی کلب بن وبره درشام نزدیک جاسم ابن العدالاجداری و کلبی گفته است :و قد یکون کنابالخر مرتبعوالروض حیث تناهی مر ...

خر. [ خ ُ ر ر ] (اِخ ) نام منزلگاهی است در راه مصر برمل . واقع در پایین اعراس که بعد از آن ابوعروق است و بعد از ابوعروق خشبی و پس از آن عباسیه و آنگاه ...