قصیده غدیریه
قصیده غدیـریه
گویمت ای دل تو را یک داستان کز وی آمد مهر و مه در آسمـان
مهـر زیبای جهـان آرا به خــلق شد طــلوع دلـربایی در جــهان
حسن ماهـی کامـل از نـور خـدا با صفـا سروی به باغ و بوستـان
مهــراو بر هـر دلـی افتد ز مهــر محضر اُنسش شفای روح و جـان
باده علـــــم و دل دریـایی اش رام جـان است و تســـلّیِ روان
در مسیر بندگـی عاجز چو مــور فاتــحُ الاَقــلال مُلک لامـکان
شاه جان، کشورگشای نور حــق شهـر علم وحی را، درب و نشان
شـد مُجیب حـق دعـای خلـق را آن فـروغ با صفـای جـان جـان
عقـل شد حیران به کارش در عمل کس نشد آگــه ز اسـرار نهــان
صحبت و حرفش یکایک حکمت است سیره اش یکسر نشان از بی نشان
جانشین حق، معــلم، رهــبر است والــی پرمــایه خـــلق جهــان
او کتاب ناطـق و الگــوی حـــق دور از گفتـار و حـرف این و آن
شد وصــیّ مصطفـی اندر غـــدیر عــالم عامـــل امیـــر مؤمنــان
شاهــد این ماجــرا امضــا نمـود قدسیــانِ عرش اندر آســــمان
حُســــن دل آرای او ای نازنــین بر نیــاید از بــنان و از زبــــان
باطـن و ظاهـر شـده اندر غدیــر اطهــر و شایستـه بــودی از فلان
برق شمشیرت جهانـی زنـده کـرد بـُـرد آثــار سیــاه کافــــــران
کشتــی شـرع سقیفـه غــرق شد ظالمـان خـود دفـن کردند دودمان
امـر بلّـغ شد به احمـد در عمــل شرطِ وصـل و کوثـر و باغ جنـان
بـرق حـق در سینـه اهلان زدنــد تا ولایت شـد بـه مـردم ارمغــان
زین عمل، جان ها به وجد آمد ز مهر شـور و غوغـا در زمین و آسمـان
پـرده دار ذات و آییــن صفــات گـوهــر و شـأن نبـی را پاسبـان
چون که جمعه رو شود راز کمیـل می کشد هر دل ز جان آه و فغـان
سجده ات را سر، هم آوایی نمـود در گـران بازار، گشتـی سرگــران
تیغ و زهـر و ماه در شب های تار قاصر است از وصف او جـانِ بیان
من علـی را باغ ایمـان دیــده ام عــاقـلان، در علــــم او را بلبلان
او حضــور کامـــل آدم بـُــود در مسیــــر تابنــاک رهــــروان
درک حــال و وضـع کار معتبـر می شـود معنـی تو را عصر و زمـان
بندگــی در اوج قدرت می کنـد لشکــر حــق را امیــــر و کاروان
وارثِ میـراث صد اندیشـه است خطبـه هـا و حکمت و پنـــد روان
بانـیِ تفسیــر قــرآن و حدیث لایق و هـم کفـو، زهــرای جــوان
دشمـن از برق نگاهش در فرار سایـه لطفــش پنــاه است و امــان
آن که صدها عمر، طی کرد انتظار نام علــی بود، آشنـای عقـل و جان
محـرم اسـرار بی کشف و شهود بـر همـه نادیــدنـی هـا، دیـدبــان
فیض حق گشته نمایان در علی مایــه خشنــودی صــاحبـــدلان
بر جبینش مهـر طاعت آشکار در قــدم همـراهـی زحمت کشــان
ای فدای سینــه کشّـــاف او جان و مـال و خـان و مـان شیعیـان
لیله القـدر طهـور آن شب بود کز هبوطش زنـده شد جـان جهـــان
عشق و مستی وامدار لطف او در مهــارش قیــد و بنــد دلبـــران
حور و جنّت چشمه و باغ بهشت در نظـــــر ارزانــی کــوچک دلان
در غدیر خم، می صحبا رسید بُرد عطـش از سینـــه نــازک دلان
لایق مُهر ولایت، حیـدر است ایـن حقیقت بـر همـه گشتـه عیـان
ای خوش آن کو دل نهد در راه او پیـــروی باشد، دلیــر و نکتـه دان
از علــی آمــوز بیلان عمـل جان گرفت در کعبه، در محراب جان
کِی رسد بر کوثر و جان و یقین آن که گردیـده اسیــر آب و نـان
از بلندای جمـودی کی رسد؟ دست نامحـرم به دست محـرمـان
خـارق عـادات ابنــای بشر شد ولــیّ حق پس از پیغمبــران
ای حدیث عالـم و آدم، علی می ستـایندت، جمیــع عرشیـان
آن که در دنیـا بلندآوازه شد کــرد در بـاغ ولایـت آشیـــان
باغ علم عالمان خشکد شجر گر ندارد بویــی از آن گلستــان
بوستان را بو، گلستان را گلی بـی ولایت کـی کنـد رشـد روان؟
کن خدایا نسل مولا مستدام وصـل آفـاق و فضــای بیکــران
رحمت و لطف حق، ارزانی نما بــر فـراز فکـرت، نیک اختــران
غرق امیدیم و دل دیوانه اش وای مـا، روز ار شـود شب، ناگهان
مهـر زیبای جهـان آرا به خــلق شد طــلوع دلـربایی در جــهان
حسن ماهـی کامـل از نـور خـدا با صفـا سروی به باغ و بوستـان
مهــراو بر هـر دلـی افتد ز مهــر محضر اُنسش شفای روح و جـان
باده علـــــم و دل دریـایی اش رام جـان است و تســـلّیِ روان
در مسیر بندگـی عاجز چو مــور فاتــحُ الاَقــلال مُلک لامـکان
شاه جان، کشورگشای نور حــق شهـر علم وحی را، درب و نشان
شـد مُجیب حـق دعـای خلـق را آن فـروغ با صفـای جـان جـان
عقـل شد حیران به کارش در عمل کس نشد آگــه ز اسـرار نهــان
صحبت و حرفش یکایک حکمت است سیره اش یکسر نشان از بی نشان
جانشین حق، معــلم، رهــبر است والــی پرمــایه خـــلق جهــان
او کتاب ناطـق و الگــوی حـــق دور از گفتـار و حـرف این و آن
شد وصــیّ مصطفـی اندر غـــدیر عــالم عامـــل امیـــر مؤمنــان
شاهــد این ماجــرا امضــا نمـود قدسیــانِ عرش اندر آســــمان
حُســــن دل آرای او ای نازنــین بر نیــاید از بــنان و از زبــــان
باطـن و ظاهـر شـده اندر غدیــر اطهــر و شایستـه بــودی از فلان
برق شمشیرت جهانـی زنـده کـرد بـُـرد آثــار سیــاه کافــــــران
کشتــی شـرع سقیفـه غــرق شد ظالمـان خـود دفـن کردند دودمان
امـر بلّـغ شد به احمـد در عمــل شرطِ وصـل و کوثـر و باغ جنـان
بـرق حـق در سینـه اهلان زدنــد تا ولایت شـد بـه مـردم ارمغــان
زین عمل، جان ها به وجد آمد ز مهر شـور و غوغـا در زمین و آسمـان
پـرده دار ذات و آییــن صفــات گـوهــر و شـأن نبـی را پاسبـان
چون که جمعه رو شود راز کمیـل می کشد هر دل ز جان آه و فغـان
سجده ات را سر، هم آوایی نمـود در گـران بازار، گشتـی سرگــران
تیغ و زهـر و ماه در شب های تار قاصر است از وصف او جـانِ بیان
من علـی را باغ ایمـان دیــده ام عــاقـلان، در علــــم او را بلبلان
او حضــور کامـــل آدم بـُــود در مسیــــر تابنــاک رهــــروان
درک حــال و وضـع کار معتبـر می شـود معنـی تو را عصر و زمـان
بندگــی در اوج قدرت می کنـد لشکــر حــق را امیــــر و کاروان
وارثِ میـراث صد اندیشـه است خطبـه هـا و حکمت و پنـــد روان
بانـیِ تفسیــر قــرآن و حدیث لایق و هـم کفـو، زهــرای جــوان
دشمـن از برق نگاهش در فرار سایـه لطفــش پنــاه است و امــان
آن که صدها عمر، طی کرد انتظار نام علــی بود، آشنـای عقـل و جان
محـرم اسـرار بی کشف و شهود بـر همـه نادیــدنـی هـا، دیـدبــان
فیض حق گشته نمایان در علی مایــه خشنــودی صــاحبـــدلان
بر جبینش مهـر طاعت آشکار در قــدم همـراهـی زحمت کشــان
ای فدای سینــه کشّـــاف او جان و مـال و خـان و مـان شیعیـان
لیله القـدر طهـور آن شب بود کز هبوطش زنـده شد جـان جهـــان
عشق و مستی وامدار لطف او در مهــارش قیــد و بنــد دلبـــران
حور و جنّت چشمه و باغ بهشت در نظـــــر ارزانــی کــوچک دلان
در غدیر خم، می صحبا رسید بُرد عطـش از سینـــه نــازک دلان
لایق مُهر ولایت، حیـدر است ایـن حقیقت بـر همـه گشتـه عیـان
ای خوش آن کو دل نهد در راه او پیـــروی باشد، دلیــر و نکتـه دان
از علــی آمــوز بیلان عمـل جان گرفت در کعبه، در محراب جان
کِی رسد بر کوثر و جان و یقین آن که گردیـده اسیــر آب و نـان
از بلندای جمـودی کی رسد؟ دست نامحـرم به دست محـرمـان
خـارق عـادات ابنــای بشر شد ولــیّ حق پس از پیغمبــران
ای حدیث عالـم و آدم، علی می ستـایندت، جمیــع عرشیـان
آن که در دنیـا بلندآوازه شد کــرد در بـاغ ولایـت آشیـــان
باغ علم عالمان خشکد شجر گر ندارد بویــی از آن گلستــان
بوستان را بو، گلستان را گلی بـی ولایت کـی کنـد رشـد روان؟
کن خدایا نسل مولا مستدام وصـل آفـاق و فضــای بیکــران
رحمت و لطف حق، ارزانی نما بــر فـراز فکـرت، نیک اختــران
غرق امیدیم و دل دیوانه اش وای مـا، روز ار شـود شب، ناگهان
سیــد از درگاه حـق سـایل بود
با شفــاعت از علـی خط امـان
سید محمد شجاعی (سید پردیس)