گل گشت

گل گشت

 

راهي ميان بُر از دل بازار مي زنم                

گُلگَشت راه خويش به گلزار ميزنم

رازي بزرگ در دل طبعم نشسته است                

زين رو به پشت قافيه ها زار ميزنم

ترسم گره به كار من افتد، وگر نه باز                     

صد بيت نا نوشته به ديوار ميزنم

اين رشته سالهاست به گردن كشم زدوست              

از شوق وصل ، طعنه بر افكار ميزنم

نفس پليد خویش پرست چموشه را                       

در ابتداي حركت خود دار ميزنم

اين گلستان دل كه فرحبخش وسرخوش است            

يك چلّه، عمر رفته ، در او خار ميزنم

تا عمر مانده باز مدد مي كند مرا               

صد بيشه نقش باغ و چمن زار ميزنم

در حسرت غريبي دل ،خون جگر شدم                      

با شعر وبيت چاوش بيدار ميزنم

سيّد، طواف خانه ي دلهاي گرم كن

تا لوحِ  نظمِ  كَرده، به  گفتار ميزنم

حسین(ع) هنوز مظلوم است

 

حسین(ع) هنوز مظلوم است

 

میدانی چرا؟!!!

....

چون وقتی محرم می‌آید...

فلان فلاني صاحب بزرگترین بنگاه ملک و

ماشین شهر، يكماه تکیه راه می‌اندازد و خودش

در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه

هم سرشان شیره!

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

فلان فلاني! شب ها در تکیه لخت می‌شود و

میانداری می‌کند و

 روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری ...!

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

فلاني پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش

جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای

علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در

 بساطش پهن ...!

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

آقای فلاني تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند

و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را!

حسین(ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

فلاني روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند

 و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار

 از لبش نمی‌افتد!

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

فلاني چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا

 نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌هاي

عزاداری اسفند دود می‌کند!

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

فلاني پشت ماکسیمایش می‌نویسد

 "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی!

سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود!

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

حاج فلان مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی

حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد!

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

فلاني رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب

 شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز

 هم با اضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد!

حسین(ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا

بر مصیبت ما می‌گرید!

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

حاج آقا فلاني، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند

 ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر

با هیت امنا دعوا می‌کند!

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت

اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع می‌کنند

 و بعد از آن با انرژی و فلوت!

سینه می‌زنند و گریه می‌کنند !

حسین (ع)هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

کل یوم عاشورا

یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه

کل ارض کربلا

یعنی...چند مسجد و چند تکیه !

حسین (ع)هنوز بیشتر از این

حرفها مظلوم است.....

 

چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد

او هم می‌رود

تا سال بعد !

تا یاد بعد!

قَصیـده يِ مُحــرَّم

قَصیـده يِ مُحــرَّم

(غمنامه)

غَمنامه يِ غَمينِ دلِ سيّد است،اين

دل پاك دار،كه پاك است دِلَش زِكين

شعرَش اگر كه زَخمه يِ دل مي زند تُرا

خود خونِ دل خُورَد،زِبرايِ قوامِ دين

*****************

اینک گزیده گویم و شرحی در اِستِتار

 از آن چه می کنند خلایق به روزگار

بر من حقیر و خرده نگیرید دوستان

 گر خار گل به دست شما، شد به بوستان

***************************

باری مُحرّم است و دلِ من ، سیاه پوش

از راهِ لطف ، حرفِ دلم را نما ، تو گوش

هر چند از سیاهی و ظُلمت فراری اَم

عُمری است در فُرات دلِ خویش جاری اَم

بر کشتیِ شکسته و طوفان زده سوار

 بر خلق نشئه گشتم و بر خویشتن خُمار

در سوی سویِ فکرِ فرو خفته در سَرَم

روزم به میکده گذرد، شام در حرم

امواجِ معرفت چو به ساحل رسد مرا

 پُر می شود تفکّر من از چرا؟! چرا؟!

فانوسِ وَعظ و منبر و سجاده ام نشد

آن را که در طَلَب شده ام وامدارِ خود

عمری به زیر بیرَق و پرچم عیان شدم

خورشید تن برآمد و در خود نهان شدم

زنجیرِ سوگواری و دست پرآذَرَم

 بر دوش و سینه حَک شد و این گَشت آخَرَم

در تنگنایِ زندگی و ، لحظه هایِ عُسر

 بَر می کِشم ز دیگ و خمِ این خزانه ، یُسر

فریادِ اَلعَطَش، زِ وُجودم زبانه زَد

 چون آتشی که بر همه يِ اهل خانه زد

صحرایِ خشک و هِیمَنه ي ِِآفتاب ظهر

 سوزِ نیاز و تشنگی يِ جانِ سر به مُهر

در یک طرف سپاه پلید اختر چَموش

 آن طرفِ دیگر عائله يِ عقل و جان و هوش

هر چند در مَصاف بُدند از اَزَل وَلیک

برگشته دامن دو جُنود، از پیام و پیک

کی بی ثمر ز راه فُسون جای خویش یافت؟

 کی ریشِ تار و پود، ز جان فرش کیش بافت؟

تا دل غلام و نوکر دیوِ سیاه بود !

نی نام و مرتبه، که کم از برگِ کاه بود!

صد جِلوِه رُخ دَهد ، که اسیرِ هوی شود

 یک دَم به لطف، بندهِ کوی خدا شود

از کعبه يِ وصال به حق روی تافتن

 در قلبِ آتش، آرزویِ خویش یافتن

از یار و قال، دلشده و، وصلِ بی کسی

 اندوه جان و زخم زبان، از بدان بسی

شمشیر و تازیانه و خشمِ رقیبِ مَست

 حق و حقیقت از دل و جان گوئیا برَست

دل در مصافِ نفس و هوی ، تیغ می زند

طفل از هراس دَدصفتان ، جیغ می زند

در خیمه گاه ِعقل و فتوت نیایش است

 تنها امیدِ این همه، فوزِ رهایش است

سالارِ تشنه کام و عطش ناک ِ بیدلی

 دلداه ي ِعروج و سخن پرورِ جَلی

در باب فَضل و رسمِ فُتُوّت، یگانه مرد

 در اشتیاقِ وصل، همه سوز و رادمرد

شقّ القمر شود مهِ صحرایِ بی مَهی

 از آن سبب که لشکرِ اعدا بَرَد رهی

در خیمه گاه اهل یقین آه و آتش است

 خاکسترِ درخت وفا ، فضل و دانش است

هرگز اسیرِ نفس ، امیرِ زمان نشد

 محصولِ عمرِ سُفله، به جُز قرصِ نان نشد

پا در رکابِ نور و جلودار کاروان

محبوب جن و انس، در اعماق جانیان

دستِ وفا به دستِ شَقی قطع می شود

 صَدر و ستیغِ عرشِ خدا فَتح می شود

نایِ نوید نور الهی، به خون تر است

 از چشم هر آن چه خون برَوَد، باز اصغر است

گلچین شوند ، تازه گلان از چمن وَلی

 باید که دسته گل شود و هدیه بر عَلی

اشکِ بصر به آهِ دل اندرز می دهد

 سیل ار شود، به خاک زمین مرز می دهد

فرق است بینِ دشمن و اصحاب مِیمَنِه

آبِ فُرات بست و بِخورد ، آب مَشئَمِه

آّب حیات در صدف ناب تشنگی است

عرفان قناعت و،رَهِ حکمت گرسنگی است

صد نسخه بر فراز و سرِ نیزه ها شود

 از لطفِ اهل وعظ، که در روضه ها شود!

جان در مُحّرَم اَر که شود مُحرِم عاقلی است

مُحرِم نه آن که در پیِ اَطوارَ ناقلی است!

بعد از هزار سال و دُری در دلِ صَدَف

 آید به رویِ آب اگر گیری اَش هدف

لیکن به دوز و حیله ، چو گُرگان نمی شود !

 این سان که قرن ها کند انسان، نمی شود

باید که عُمرها به غمِ آن غمین گریست

کو خود فنا نمود و نفهمید حسین کیست؟!

لعنت بر آن شَقی بفرستید با دو دَست

کان فهم را که حق بگشوده است او بِبَست

باری حسین مظهرِ انسان کامل است

او منشأِ درخششِ انوار ،در دل است

صحرا و کربلا و عطَش، در نگاهِ اوست

این واقعه که وصف شود ، یک پِگاه اوست

او از زمین زمانه يِ جان انتخاب کرد

 صحرا بهانه شد و به خونش خَضاب کرد

جز حق ندید و جز عملِ حکم او نکرد

 هفتاد و دو کجا؟ و هزاران، به یک نبرد!

جهل است و عقل صحنه پیکار زندگی

 هرگز نفهمد آن که نکرده است بندگی

در بندگی يِ حق، به خدا واگذار کرد

 کاری که او نمود، که داند چکار کرد؟

عاشق شدن تمامی مفهوم کار اوست

 دیدار مو و نشئه يِ پیچیدگی يِ مو است

با آرزوی وصل، چو مشتاق بی گذر

در آتش آرمید و گذشت او ز جان و سر

وابستگیّ و ، زرقِ زر و سیم را ندید

تاریک شد جهان و در او نور حق بدید

او در عبادتِ حرم و سعی خود چه گفت؟

 کز فرطِ عشق ، در برِ محبوب خود بخُِفت

نامَش از آن جهت به جهان جاودانه شد

کو فارغ از اَسارتِ در آب و دانه شد

عباس و قاسم، اکبر و هم عون و جعفرش

 کُلثوم و زینَب، اصغر و سجّاد و همسرش

در یک نگاه از نظر لطف او گذشت

 هرگز ز راه عاشقی يِ خویش بر نگشت

بر عهدِ خویش و ، وعده حق استوار بود

 در وصلِ عشق و هدیه يِ جان بی قرار بود

او پرچمِ عدالت دین برقرار کرد

عزَّت بنای ذلَّت ِآن روزگار کرد

اینک گزیده گویم و شرحی در اِستِتار

 از آن چه می کنند خلایق به روزگار

بر من حقیر و خرده نگیرید دوستان

 گر خار گل به دست شما، شد به بوستان

در ماتمِ غریبی و جان دادن حسین

 بیش از دو ماه گریه نمایند و شور و شین

این سیره يِ عزیز و دل انگیز شیعه است

بر ما سفارش و ، ز امامان ودیعِه است

وقتی که نور حق به یَدِ ناکسان فَتَد

 باید که روح در قَلَم و جسم و جان دَمَد

از این سبب دَوَد قَلَمَم با دلی حَزین

 ترسد که روزگار شود بر مرادِ کین

بر طبل و سنج و سینه و نقاره می زنند

دنبالِ هیئت و صف و دستاره می دوند

کار و اداره و سفر و درس مختل است

 رنگِ سیاه جلوه يِ هر کوی و محفل است

بر کوی و برزن اَر گذریّ و کنی نگاه

بینی به هر گذر تو گروهی و خیمه گاه

خون است مَعبَر و گذر از ذبحِ گوسفند

 پا روی خون بپا، نگذاری تو هوشمند!

صبح و شب از برای حسین سینه می زنند

 حرف و شعار، از دل پُر کینه می زنند!

دیوارِ مهر و رأفت و دلدادگی خراب

 اظهارِ لطف و عشق و جنون و دلِ کباب

آن کُهنه کینه ای که بِشُد عُمرِ او هِزار

 ظالم برفت و اَبتَر و برچیده شد دَمار

نفرین به ظلم اوّل و آخر گُزیده شد

 وابین که ظلمِ آخری از خویش دیده شد

باری بساطِ دیگ و شکم حرف اوّل است

 این حرف نیست، مطلع شعر مطوّل است

خاموش اَر که گردد و یا دیگدان خراب

 لَنگ است پایِ خلقِ مسلمانِ دون مآب

هر کس به رسم مُد به لباسی مزیّن است

 در قالب سیاه، سفیدی معیّن است

زنجیر نالد از غم و افغان و شانه ها

از سینه صد کتاب شود این فسانه ها

وَعظ و خطابه گرمی دل های سرد شد

 حقّا که حاصلش، همه اَفیون و مرگ شد

فصل رقابتِ بتِ آمون و کاهِن است

زندانِ یوسف هم به تمنّای خائن است

مملوِّ از علامت و پرچم نموده اند

از آسمان به زیر زمین! در گشوده اند

پرواز و بال بسته! ،چو این برگزیده اند

 آن دیدنی که بایدش، هرگز ندیده اند!

ریزند اشک ها و ندانند بهر چیست!

بس ناله ها که سینه نداند برای کیست

بیدل شدند و زَر، زِ وفا هدیه می کنند

 صاحبدلان به حال زمان گریه می کنند

سرشانه ها کبود زِ زنجیر محکم است

 آماج تیغ بر سرشان ، باز هم کم است

دیدم که روی شیشه يِ بشکسته وِل شدند

 سر تا به پا برهنه و غرقابِ گِل شدند

بر اسب و اشتران ، رهِ پیموده می روند

 طِی شد مسابقه ، همه بیهوده می دوند!

خود شمر و چون حسین زند نقش خویش را

بِالله نمک زنند دل و زخم ریش را

رسمِ وفا بِبین ز شهِ ملکِ لافتی

 تفسیر اوست سوره والشّمس و الضّحی

بَندَد دخیل آن که نیازَش رَوا شود

 او را ملال نیست !، نمازش قضا شود!!

در فکرِ خویش غرقِ خیال و بهانه اند

 گویا ندانند آنکه! ، جَنان با بَها دهند

در قبض و بسطِ مشکلِ خود غوطه می زنند

 جانِ شریف مُثله و در بوتِه می زنند

بس نَعره ها که موجبِ فرسایش دل است

این کاروان به راه کج و غرقِ در گِل است

صدها هزار نُسخه بِشُد انتشار و باز

 هر گز نَگشت روشن از این پرده رَمز و راز

هر کس به ظنِّ خویش سخن گفت و نوحه کرد !

عُمری به زیرِ پرچمِ، خود بسته! توبه کرد

قصد و مراد خویشتن خویش ، برگرفت

 عقلِ بُلند و معرفت، از ریشه شدخِرِفت

گرمای جان آدمیان شور آدَمی است

 این بینوا که بینی در این نشئه یک دَمی است

یک دَم زُلال و شهدِ وِصالت کِفایت است

 قیمت برای جان و دل ، الحَق شهادت است

عُمرَت اگر به معرِفت نَرَسد وای بر تو، وای !

 بحرِ زُلال می نَدَهد اهلِ سُفله جای!

کُفرم اگر سَراید از این طبعِ پر شَرَر

 دارد به دل هدف، که زند مقصدِ دگر

دلهایِ خُفته، چشمِ زبان بسته ، وا شود

 تا که جفای قومِ جفا پیشه ، وا شود

حق آن اشارتی که به ما با حسین کرد

 راهش نمود و نام ورا، نورِ عین کرد

آن را که مُزدِ نوحه ومنبر معاش گشت

 صد لعن دل خرید! مر اورا ، رواش گشت؟

یا آن که سّدِ مَعبَرِ خلقِ خدا شود

 کِی باور آیَد آنکه ، در این رَه فدا شود

این حملِ سهمگینِ علایِم ز بهرِ چیست؟

 آخَر که گفته؟ بانیِ این اِنتِحار کیست؟

جرمِ نبودِ معرفت، محصولِ کاهلی است

 با عقل و دین اگر بِسِتیزیم ، جاهلی است

دین ، معنیِ تمامیِ جان است و بندگی

 جان ظرفِ عقل و لیک ، خدا راست بندگی

با بندگی شود که ، درِ فهم واکنی

 هیچ است به غیر فهم ، اگر صَد ادا کنی

محصولِ بندگی همه را در حسین بین

 جان داد و زنده کرد به دوران ، حیاتِ دین

شاهِد اگر نِه ای برو و راهِ چاره گیر

 از راه رهروان ، تو در این ره کناره گیر

اِی بی خبر ز مستی يِ شب هايِ کربلا !

 این غم کجا و ،حُزنِ شهِ کربلا کجا؟

در کربلا کمالِ بشر موج می زند

 هفتاد و دو معامله با حق ، و مُستَنَد

حَسرت بَرَند لشکرِ یزدان در آسمان

از جامِ جَم به دستِ شهِ خُلد آشیان

شب ، خیمه گاه مخزن شور و شُعور بود

 چشمِ زمان ز بَرقِ دل و سینه کور بود

آن شب سحر نداشت، فضا غرقِ زِمزِمه

 دنیایی از تفَکّر و در قلبِ هَمهَمه

مشتاقِ صبحگاه و رسیدن به قتلگاه

 یوسف شدن ز عشق و فِتادن به قلبِ چاه

در چاهِ عاشقی رو اگر ، طالبِ حَقی

ور نه توئی که می فَکَنی یوسُف از شَقی

سیّد زِمامِ عمرِ گرانمایه واگُذار

بر صاحبِ مُحرّم و سالارِ روزگار

 

تومارِ ناله

تومارِ ناله

در رثای محرم

 

*************

جان مي كَنَد دلم ، از جان

ماسيده بر لبم ، ايمان

از سفره يِ طويلِ نگاهم

هم آب رفته و هم نان

ديوار وحشتي كه بلند است

هرگز نديده ام ، اين سان

اين زخم كُهنه ،كه با ماست

گويا كه خسته است وگُريزان

طوفان، به رنگِ خون وقيام است

آماده شو دِلا ، تو شتابان

فرياد وآه وناله وغم كن

بر نا تواني و دلِ طفلان

از ذوالفقارِ شاهِ نَجَف خواه

هِمَّت كُنَد، به شاهِ غريبان

يارانِ خيمه ، خانه نشينند

دشمن خريده ، جان مُريدان

اي محتواي، شور وشَر وعقل

دستي رسان، به مامِ كريمان

اين دشت، دشتِ حادثه خيز است

هِي مي كُشد، دلا زِ امامان

دل يا به نفس دَغَل بخش

يا چون حُر از سپاه پليدان.....

ويرانه گشته كاخِ ستمگر

روح آمده به جان ضعيفان

برق از نگاه ديو و دَدان رفت

ايران شُدَست بيشه يِ شيران

گفتا مرادِ اهل حقيقت:

هر گز مباش طعمه يِ ديوان

ما وامدارِ خيلِ شهيديم

اي بي خبر زمستي يِ مَستان

انديشه كن تو بُغض وتَرَك را

فكري بُكُن به ياري ي ياران

آتش زدند ، خيمه يِ مظلوم

ظالم نگشت، زار و هراسان

ما هم اسيرِ نفس و هواييم

دنيا رُبوده عقل و دل وجان

گر چشم وگوش، ترا نيست

حس كن دلا تو، نَم نَمِ باران

ابرِ سيَه در اوجِ فَلَك بين

برقي بُرنده ، رعدِ شتابان

مهر ومَه ،آينه دار زمان است

صَد قَرن بيش ،بگذَرَد از آن

تاريخِ كُهنه ، گير و وَرَق زَن

عِبرت بگير و اسبِ روان ، ران

صيّاد ودست صيد! چه حاصل

اي آهِ مُرده ، در قفسِ جان

اي ناخداي ِ عرشِ سفينه

ما را بِبَر به وادي يِ عِرفان

بُوالفَضل ودست قطع ! خدايا:

مُشكل شَوَد !! دوصَد آسان

نايي كه داشت شور ونوايي

تَر شد به خون ودِشنه يِ نادان

كو زينبي كه آه برآرَد

در جستجويِ مردي يِ مردان!

طبلِ زمان، چه بَد آهنگ است

كَر ميشود، دوگوشِ دلِ انسان

سيّد دلم گرفت، تمامش كن

تومارِ ناله را ، به حقِ قرآن

(قرآ ن ! من شرمنده توام )

(قرآ ن ! من شرمنده توام )

 

نوشته اي بسيار زيبا از دکتر شریعتی

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی

ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت

 بلند می شود همه از هم می پرسند

” چه کس مرده است؟ ”

 چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا

برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک

 نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین

مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،

‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌

یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ،

‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین

قطع ممکن منتشر کرده و آیا واقعا خدا

 ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را

 می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت

می نشینند که خلایق به پای موسیقی های

 روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را

به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند

” احسنت ! ”

 گویی مسابقه نفس است

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال

مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

 ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است

 یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا

حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین

 ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است

برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌

 گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل

شده است.

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از

 اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم

حکایت

حکایت

روزی روزگاری در روستایی (كشور هند)؛

 مردتاجری به روستایی‌ها اعلام کرد که برای

خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان از میمون

 پر است ؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان

 کردند و مرد تاجر هم هزاران میمون به

قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن

تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست

 از تلاش کشیدند

به همین خاطر مرد تاجر این‌بار پیشنهاد داد

 برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از

 سر گرفتند. پس از مدتی موجودی ميمون ها

 باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی ها

دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ

کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه

 تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی

 می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید

 هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای

کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به

شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها

 را بخرد.در غیاب تاجر،

 شاگرد به روستایی‌ها گفت:

 «این همه میمون هايي كه  در قفس هستند

 را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما

خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت

مردتاجر، آنها را به 100 دلار به او بفروشید››.

روستایی‌ها  هم که احتمالا مثل من و

 شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را

روی هم گذاشته و تمام میمون‌ها را خریدند...

البته كه از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و

شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند

و یک دنیا میمون...!!!

 

سخنی حکیمانه از خواجه نصیرالدین طوسی

 

 

سخنی حکیمانه از

خواجه نصیرالدین طوسی

 

 *********************************************************

'خواجه نصیر الدین' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا

 درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی

زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است:

 در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی،

قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه

از جانب مسلمانان بود.

 روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی

از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت

دیگر بیشتر گنه می کنند

با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و

بزرگمنش می دانند؟

من بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و

بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم.

 خواجه نصیر الدین فرمود:

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و

 اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی.

 و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند

و از بامداد که مومن از خواب بر می

 خیزد تا شبانگاه، راه بر او شناسانده شده است.

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای

بر اخلاقنیستند و بی اخلاق ترین مردمانند و آنکه

اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان

بیدار او است.من بسیار سفرها کرده ام و از شرق

تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام.

از 'غوتمه ( بودا )' در خاورزمین تا 'مانی ایرانی'

در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند

و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند.

 آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و

اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی

می دانند و معتقدند

 آنکه خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی

 به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد.

 اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند،

 آن فرمان 'اما' و 'اگر' دارد.

در اسلام تو را می گویند:

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست.

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.

 قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست.

 تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست.

 و این 'اماها' مسلمانان را گمراه کرده و

 هر مسلمان به گمان خود دیگری را نابکار و

نامسلمان مي شمرد.

 

نحوه کسب موفقیت

نحوه کسب موفقیت

 

به نقل از کتاب حاجی آقا

در نصیحت به فرزندش

 نوشته صادق هدایت در سال 1324 شمسی!

******************


توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛

بچاپ و چاپيده؛

اگر نمي‌خواهي جزوچاپيده‌ها باشي،

سعي كن كه ديگران را بچاپي

سواد زيادي لازم نيست،

آدم را ديوانه مي‌كنه و از زندگي عقب مي‌اندازه!


فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن!

چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي


است، تا بتواني حساب پول را نگه‌داري

و كلاه سرت نره، فهميدي؟

حساب مهمه!


بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي،

از من مي‌شنوي برو بند كفش توسيني

بگذار و بفروش،

خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري!


سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي،

تا مي‌تواني عرض اندام بكن، حق خودت


را بگير! از فحش و تحقير و رده نترس!

حرف توي هوا پخش مي‌شه، هر وقت ازاين در

بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو،

 فهميدي؟

پررو،وقيح و بي‌سواد؛

چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد،

 تا كار بهتر درست بشه!...

نان را به نرخ روز بايد خورد!

سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي،


با هركس و هر عقيده‌اي موافق باشي،

 تا بهتر قاپشان را بدزدي!...

. كتاب ودرس و اينها دو پول نمي‌ارزه! خيال كن

 تو سر گردنه داري زندگي مي‌كني!


اگر غفلت كردي تو را مي‌چاپند.

فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه


ياد بگير، همين بسه!!!! "

ياد ايام

به مناسبت بسته شدن صندوق پست اینجانب در محل کار

صندوق پستُ بستند         پشت به سيد نشستند

كاش ميشد حاليشون كرد      قلبمو بد شكستند

ياد ايام 

************

ياد ايامي كه با ياران سلامي داشتيم    

                     با گپ و شعر صميمانه پيامي داشتيم

همره سيمرغ دانايي وقاف عاشقي 

                    بهر دلهاي حريفان دون ودامي داشتيم

زان سبب ما با شما بي پرده ميگفتيم راز   

                 چون شريك ميكده بوديم و جامي داشتيم

قفل شد آن باب، با دستان وافكار مريض   

               ور نه جان ودل روا تان بود ،تا مي داشتيم

اي خوش آن عمري كه بگذشت از سر سوداي ما  

          ني به كس محتاج و ني از خواجه وامي داشتيم

ياد باد ايام پر مهر جواني وخلوص  

                    گر چه جاهل بوده وافكار خامي داشتيم

ما به شوق وصل، درياي زمان پيموده ايم  

              بي خبر از آنكه، كشتيبان عامي داشتیم

با حقوق كارمندي!! در تكاپوي معاش  

                   در گذر از روزگاران صبح وشامي داشتيم

سرد وگرم روزگاران جان مارا پخته كرد   

                مرغ باغ آسمانها بوده ، بامي داشتيم

در سكوتي سهمگين و بي نصيب از هر رضا 

             چون نبوديم اهل شكوه ،قلب رامي داشتيم

بگذرد ايام بي مهري مثال برق و ليك  

                 گر به ميل ناكسان بوديم !!،حامي داشتيم

سيدا : آلوده ي دنياي بد كاران مشو

مي نيرزد ، آنكه با معشوق كامي داشتيم

 

"دستهای کوچک دعا"

 

دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های

 

ایران است.

 

"هزاران نفر برای باریدن باران

 

دعا می‌کنند

 

 غافل از آنکه خداوند با

 

کودکی است که

 

چکمه‌هایش سوراخ است.

 

 !!!!!!!!!!!!

 

دعاهای زیر از کتاب 

 سومین جشنواره بین‌المللی

"دستهای کوچک دعا" است.

این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار

می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری

 می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها

جایزه می‌دهد.

 

 لطفاً آمین بگوئید:

 

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!

(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

 

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد.

من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم.

 از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها

را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او

 بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون

را می‌خواهم می‌گوید

بازار آرایشگاه خوب نیست!

 (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

 

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم.

میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام

 صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!

(سوسن خاطری / 9 ساله)

 

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.

 (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

 

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم

 دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!

(الناز جهانگیری / 10 ساله)

 

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی

من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی

را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌

آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!

 (سحر آذریان / ۹ ساله)

 

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان

 نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!

(شاهین روحی / 11 ساله)

 

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ

بگن یادشون بره!

(پویا گلپر / 10  ساله) 

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری

میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این

سؤالم جواب بدی!

(پیمان زارعی / 10 ساله)

 

خدایا! یک برادر تپل به من بده!!

 (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

 

 

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم!

 (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

 

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم

که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول

عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی

 "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن

 در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند

 بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از

کابوس سوزن رها شویم...

(مهسا فرجی / 11 ساله)

 

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر

دندان ژله‌ای بزنم!

(روشنک روزبهانی / 8 ساله)

 

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای

 من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس

نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد

 صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته

 باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.

(مهدی اصلانی / 11 ساله)

 

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را

خیلی دوست داریم!

(مینا امیری / 8 ساله)

 

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند

 از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی!

(زهرا فراهانی / 11 ساله)

 

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که

 پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات

 نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال

به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن...

 (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

 

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی

دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی

که شبی او را در خواب ببینم!

 (شایان نوری / 9 ساله)

 

 

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش

خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس

 کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!!

 (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی

بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!

 (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

 

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد

تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد

من بیوفتی و یادت نرود!

(شقایق

شوقی / 9 ساله)

 

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در

خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا

منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو

 به جهنم نبر چون من امسال دیگه

 این کار رو نمی‌کنم!

 (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

 

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر

 و پدرم به مدرسه بروند.. آن وقت آنها هم

 می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر

سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند!

(هدیه مصدری / 12ساله)

 

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد

 که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه

با مامان و کیف چاشتم.. پاهای من یک

 دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!)

می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!

(باران خوارزمیان / 4 ساله)

 

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای

 داداشم یک ماشین پلیس بده!

(مریم علیزاده / 6 ساله)

 

 

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن

تا خیلی خیلی بزرگشوم!

(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

 

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!)

و شیر بدهم تا از شیر،

 کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!

(سالار یوسفی / 11 ساله)

 

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم

جهان در روز قیامت به بهشت بروند.

 (المیرا بدلی / 11 ساله)

 

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات

درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟

 در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس

 بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!

(نیشتمان وازه / 10 ساله)

 

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما

می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به

 ماهی تبدیل کنی!

(نسیم حبیبی / ۷ ساله)

 

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم

 که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند.

آخه او سرباز فراری است. مادرم

 هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان

 خدمت می‌گیری؟

 (حسن ترک / 8 ساله)

 

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند

 منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!

(عاطفه صفری / 11 ساله)

 

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم

بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!

 (رویا میرزاده / 7 ساله)

 

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

 

"هزاران نفر برای باریدن باران

دعا می‌کنند

 غافل از آنکه خداوند با

کودکی است که

چکمه‌هایش سوراخ است.

 

!!!!!!!!!!!!