هفت شهر عشق+هفت شهــر عشـــق را سيـِّـد بـه دنبــال تـو گشت

هفت شهـر عشــق

 

        سینه ات صندوق علم ذی الجلال است ای نگار   

                  آفتــابــی بهــر من، در ظلمت شبهــای تـار

 

            دست مهـرت از سر سودایي ام كوتـه مبــاد    

                             لطف فرمــا و قـدم بر روي چشمــانم گـذار

 

قطــره اي ازكوثـــر پيــدا و پنهــانـم بـده      

                                        جرعـه نـوش بـاده عشقـــم ، مـرا منّت گذار

 

چند گويم از مصـاف عقل و دل،اي جان جان   

                                     كيش و مات است، دين ودنياي من اندراين قمار

 

هرچه مي پويـم نصيبم نيست غير از تشنگـي 

                                هر چه مي نوشــم ازاين باده نمي يابـم قـرار

 

تيـر هجران چون به جولانگاه قلبم مي رســد  

                                    از فراق دوست ، جان بر مي كشد داد و هوار

 

سرخوشم از همنشيني چون تو دردر ياي عشق 

                             ور نـه بـر پا مـي شـود ميخـانه قـوم ضـرار

 

چشم و گوشم والـه و شيدایي روي تو شــد  

                                    جز غــزل گفتن  مرا نـايد به دوران هيـچ كار

 

هفت شهــر عشـــق را سيـِّـد بـه دنبــال تـو گشت

تا به كــي عــاشق كشي در پيش داري و فــــرار ؟

قصیده محرم -غمنامه3+ای بی خبر ز مستی شب های کربلا

قصیـده محــرم

 

غمنـامـه (3)

 

*****

*توجه:برای مطالعه غمنامه(۱)و(۲)به عنوان قصاید در فهرست مطالب وبلاگ مراجعه فرمایید.

 

باری محرم است و دل من ، سیاه پوش

از راه لطف حرف دلم را نما تو گوش

 

عمری ست از سیاهی و ظلمت فراری ام

چندی ست در فرات دل خویش جاری ام

 

بر کشتی شکسته و طوفان زده سوار

بر خلق نشئه گشتم و بر خویشتن خُمار

 

در سوی سوی فکر فرو خفته در سرم

روزم به میکده گذرد، شام در حرم

 

امواج معرفت چو به ساحل رسد مرا

پر می شود تفکر من از چرا؟ چرا؟

 

فانوس وعظ و منبر و سجاده ام نشد

آن را که در طلب شده ام وامدار خود

 

عمری به زیر بیرق و پرچم عیان شدم

خورشید تن برآمد و در خود نهان شدم

 

زنجیر سوگواری و دست پرآذرم

بر دوش و سینه حک شد و این گشت آخرم

 

در تنگنای زندگی و لحظه های عُسر

بر می کشم ز دیگ و خمِ این خزانه یُسر

 

فریاد العطش ز وجودم زبانه زد

چون آتشی که بر همه اهل خانه زد

 

صحرای خشک و هیمنه آفتاب ظهر

سوز نیاز و تشنگی جان سر به مُهر

 

در یک طرف سپاه پلید اختر چموش

آن طرف دیگر عائله عقل و جان و هوش

 

هر چند در مصاف بُدند از ازل ولیک

برگشته دامن دو جنود از پیام و پیک

 

کی بی ثمر ز راه فسون جای خویش یافت؟

کی ریش تار و پود ز جان فرش کیش بافت؟

 

تا دل غلام و نوکر دیو سیاه بود

نی نام و مرتبه، که کم از برگ کاه بود

 

صد جلوه رخ دهد که اسیر هوی شود

یک دم به لطف، بنده کوی خدا شود

 

از کعبه وصال به حق روی تافتن

در قلب آتش، آرزوی خویش یافتن

 

از یار و قال، دلشده و وصل بی کسی

اندوه جان و زخم زبان، از بدان بسی

 

شمشیر و تازیانه، خشم رقیب مست

حق و حقیقت از دل و جان گوئیا برست

 

دل در مصاف نفس و هوی تیغ می زند

طفل از هراس ددصفتان جیغ می زند

 

در خیمه گاه عقل و فتوت نیایش است

تنها امید این همه، فوز رهایش است

 

سالار تشنه کام و عطش ناک و بیدلی

دلداه عروج و سخن پرور جلی

 

در باب فضل و رسم فتوت، یگانه مرد

در اشتیاق وصل همه سوز، رادمرد

 

شقّ القمر شود مه صحرای بی مَهی

از آن سبب که لشکر اعدا برد رهی

 

در خیمه گاه اهل یقین آه و آتش است

خاکستر درخت وفا فضل و دانش است

 

هرگز اسیر نفس ، امیر زمان نشد

محصول عمر سفله، به جز قرص نان نشد

 

پا در رکاب نور و جلودار کاروان

محبوب جن و انس، در اعماق جانیان

 

دست وفا به دست شقی قطع می شود

صدر و ستیغ عرش خدا فتح می شود

 

نای نوید نور الهی به خون تر است

از چشم هر آن چه خون برود باز اصغر است

 

گلچین شوند تازه گلان از چمن ولی

باید که دسته گل شود و هدیه بر علی

 

اشک بصر به آه دل اندرز می دهد

سیل ار شود، به خاک زمین مرز می دهد

 

فرق است بین دشمن و اصحاب میمنه

آب فرات بست و بخورد آب مشئمه

 

آّب حیات در صدف ناب تشنگی است

عرفان قناعت و،ره حکمت گرسنگی است

 

صد نسخه بر فراز و سر نیزه ها شود

از لطف اهل وعظ، که در روضه ها شود!

 

جان در محرم ار که شود مُحرِم عاقلی است

مُحرم نه آن که در پی اطوار ناقلی است!

 

بعد از هزار سال و دُری در دل صدف

آید به روی آب اگر گیری اش هدف

 

لیکن به دوز و حیله ، چو گرگان نمی شود

این سان که قرن ها کند انسان، نمی شود

 

باید که عمرها به غم آن غمین گریست

کو خود فنا نمود و نفهمید "حسین کیست"

 

لعنت بر آن شقی بفرستید با دو دست

کان فهم را که حق بگشوده است او ببست

 

باری حسین مظهر انسان کامل است

او منشأ درخشش انوار در دل است

 

صحرا و کربلا و عطش در نگاه اوست

این واقعه که وصف شود یک پگاه اوست

 

او از زمین زمانه جان انتخاب کرد

صحرا بهانه شد و به خونش خضاب کرد

 

جز حق ندید و جز عمل حکم او نکرد

هفتاد و دو کجا؟ و هزاران، به یک نبرد!

 

جهل است و عقل صحنه پیکار زندگی

هرگز نفهمد آن که نکرده است بندگی

 

در بندگی حق، به خدا واگذار کرد

کاری که او نمود، که داند چکار کرد؟

 

عاشق شدن تمامی مفهوم کار اوست

دیدار مو و نشئه پیچیدگی مو است

 

با آرزوی وصل چو مشتاق بی گذر

در آتش آرمید و گذشت او ز جان و سر

 

وابستگیّ و زرقِ زر و سیم را ندید

تاریک شد جهان و در او نور حق بدید

 

او در عبادتِ حرم و سعی خود چه گفت؟

کز فرط عشق ، در بر محبوب خود بخفت

 

نامش از آن جهت به جهان جاودانه شد

کو فارغ از اسارت در آب و دانه شد

 

عباس و قاسم، اکبر و هم عون و جعفرش

کلثوم و زینب، اصغر و سجاد و همسرش

 

در یک نگاه از نظر لطف او گذشت

هرگز ز راه عاشقی خویش بر نگشت

 

بر عهد خویش و وعده حق استوار بود

در وصل عشق و هدیه جان بی قرار بود

 

او پرچم عدالت دین برقرار کرد

عزت بنای ذلت آن روزگار کرد

 

اینک گزیده گویم و شرحی در استتار

از آن چه می کنند خلایق به روزگار

 

بر من حقیر و خرده نگیرید دوستان

گر خار گل به دست شما، شد به بوستان

 

در ماتم غریبی و جان دادن حسین

بیش از دو ماه گریه نمایند و شور و شین

 

این سیره عزیز و دل انگیز شیعه است

بر ما سفارش و ، ز امامان ودیعه است

 

وقتی که نور حق به یَدِ ناکسان فَتَد

باید که روح در قلم و جسم و جان دَمَد

 

از این سبب دَوَد قلمم با دلی حزین

ترسد که روزگار شود بر مراد کین

 

بر طبل و سنج و سینه و نقاره می زنند

دنبال هیئت و صف و دستاره می دوند

 

کار و اداره و سفر و درس مختل است

رنگ سیاه جلوه هر کوی و محفل است

 

بر کوی و برزن ار گذریّ و کنی نگاه

بینی به هر گذر تو گروهی و خیمه گاه

 

خون است معبر و گذر از ذبح گوسفند

پا روی خون بپا، نگذاری تو هوشمند

 

صبح و شب از برای حسین سینه می زنند

حرف و شعار، از دل پر کینه می زنند!

 

دیوار مهر و رأفت و دلدادگی خراب

اظهار لطف و عشق و جنون و دلِ کباب

 

آن کهنه کینه ای که بشد عمر او هزار

ظالم برفت و ابتر و برچیده شد دمار

 

نفرین به ظلم اول و آخر گزیده شد

وابین که ظلم آخری از خویش دیده شد

 

باری بساط دیگ و شکم حرف اول است

این حرف نیست، مطلع شعر مطول است

 

خاموش ار که گردد و یا دیگدان خراب

لنگ است پای خلق مسلمان دون مآب

 

هر کس به رسم مد به لباسی مزین است

در قالب سیاه، سفیدی معین است

 

زنجیر نالد از غم و افغان و شانه ها

 از سینه صد کتاب شود این فسانه ها

 

وعظ و خطابه گرمی دل های سرد شد

 حقا که حاصلش همه افیون و مرگ شد

 

فصل رقابتِ بت آمون و کاهن است

 زندان یوسف هم به تمنای خائن است

 

مملوّ از علامت و پرچم نموده اند

 از آسمان به زیر زمین! در گشوده اند

 

پرواز و بال بسته ،چو این برگزیده اند

 آن دیدنی که بایدش، هرگز ندیده اند

 

ریزند اشک ها و ندانند بهر چیست!

 بس ناله ها که سینه نداند برای کیست

 

بیدل شدند و زر ز وفا هدیه می کنند

 صاحبدلان به حال زمان گریه می کنند

 

سرشانه ها کبود ز زنجیر محکم است

 آماج تیغ بر سرشان باز هم کم است

 

دیدم که روی شیشه بشکسته ول شدند

 سر تا به پا برهنه و غرقاب گل شدند

 

بر اسب و اشتران ، ره پیموده می روند

 طی شد مسابقه ، همه بیهوده می دوند

 

خود شمر و چون حسین زند نقش خویش را

 بالله نمک زنند دل و زخم ریش را

 

رسم وفا ببین ز شه ملک لافتی

 تفسیر اوست سوره والشمس و الضحی

 

بندد دخیل آن که نیازش روا شود

 او را ملال نیست، نمازش قضا شود!

 

در فکر خویش غرق خیال و بهانه اند

 گویا ندانند آنکه ، جنان با بها دهند

 

در قبض و بسط مشکل خود غوطه می زنند

 جانِ شریف مُثله و در بوته می زنند

 

بس نعره ها که موجب فرسایش دل است

 این کاروان به راه کج و غرق در گل است

 

صدها هزار نسخه بشد انتشار و باز

 هر گز نگشت روشن از این پرده رمز و راز

 

هر کس به ظن خویش سخن گفت و نوحه کرد

 عمری به زیر پرچم، خود بسته! توبه کرد

 

قصد و مراد خویشتن خویش برگرفت

 عقل بلند و معرفت، از ریشه شدخرفت

 

گرمای جان آدمیان شور آدمی است

 این بینوا که بینی در این نشئه یک دمی است

 

یک دم زلال و شهد وصالت کفایت است

 قیمت برای جان و دل الحق شهادت است

 

عمرت اگر به معرفت نرسد وای بر تو، وای

 بحر زلال می ندهد اهل سفله جای!

 

کفرم اگر سراید از این طبع پر شرر

 دارد به دل هدف، که زند مقصد دگر

 

دلهای خفته، چشم زبان بسته وا شود

 تا که جفای قوم جفا پیشه وا شود

 

حق آن اشارتی که به ما با حسین کرد

 راهش نمود و نام ورا، نور عین کرد

 

آن را که مزد نوحه ومنبر معاش گشت

 صد لعن دل خرید به جان و رواش گشت

 

یا آن که سّدِ معبر خلق خدا شود

 کی باور آید آنکه ، در این ره فدا شود

 

این حمل سهمگین علایم ز بهر چیست؟

آخر که گفته؟ بانی این انتحار کیست؟

 

جرم نبود معرفت، محصول کاهلی است

با عقل و دین اگر بستیزیم جاهلی است

 

دین معنی تمامی جان است و بندگی

جان ظرف عقل و لیک خدا راست بندگی

 

با بندگی شود که ، درِ فهم واکنی

هیچ است به غیر فهم ، اگر صد ادا کنی

 

محصول بندگی همه را در حسین بین

جان داد و زنده کرد به دوران حیات دین

 

شاهد اگر نه ای برو و راه چاره گیر

از راه رهروان تو در این ره کناره گیر

 

ای بی خبر ز مستی شب های کربلا

این غم کجا و حزن شه کربلا کجا؟

 

در کربلا کمال بشر موج می زند

هفتاد و دو معامله با حق و مستند

 

حسرت برند لشکر یزدان در آسمان

از جام جم به دست شهِ خُلد آشیان

 

شب خیمه گاه مخزن شور و شعور بود

چشم زمان ز برق دل و سینه کور بود

 

آن شب سحر نداشت، فضا غرق زمزمه

دنیایی از تفکر و در قلب هَمهَمه

 

مشتاق صبحگاه و رسیدن به قتلگاه

یوسف شدن ز عشق و فتادن به قلب چاه

 

در چاه عاشقی رو اگر طالب حقی

ور نه توئی که می فکنی یوسف از شقی

 

سید زمام عمر گرانمایه واگذار

بر صاحب محرّم و سالار روزگار

 

 

التماس دعا

هفتم محرم=پانزدهم دی ماه 1387

مشهد مقدس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غزال عاشق+به اشاره آشنايي تو و غفلت !! آه سيد

غزال عاشق

 

گل سرخ فام هستي ز بلور جام دستي

دو سه روز پيش صبحي به منش سپرد مستي


 

به دوصد كرشمه فرمود كه :اي غزال عاشق

به رواق ما ،درآچون تو نه مست ومي پرستي


 

جم و تاج وتخت و كوثرهمه هديه ات چنان که

زتنعمات عالم دل و چشم و گوش بستي 


 

به عبادت ار نشيني به تشهد اكتفا  كن

به بهاي خدمت خلق ،از اين بهانه رستي


 

دل پاك و جان آگاه دو زيور الهي است

به درآ، به اين شمایل زتو باد دور پستي


 

اگرت نخيل جان را به ادب كني تو و اصل

همه جا به جا نمایي به جهان،به ضرب شستي


 

ادب و حضور و زهد و سحر و فا نگهدا ر

كه نه حاصل ازخورو خواب و نه اعتراض وخستي 

 

به اشاره آشنايي تو و غفلت !! آه سيد

سر و پا بر هنه  بگذر ،زپل صراط جستي

زلزله+عمق این غصه خدا داند وبس

زلزله

 

          دوش در ظلمت شب زلزله شد 

     در دل خلوت شب ولوله شد        

       ای شب تار چرا لرزیدی   

          لرزشت مادرهر مظلمه شد

       مگر ابریق می ات از کف رفت   

      که ز جا میکده ات مقتله شد  

       این چه قهری است که ویرانگر بود 

 شامل مسجد و هم مدرسه شد

       از دل تیره شب بی خبری  

             زیرآوار زمان مهلکه شد

      خفتگان یک سره رفتند به خواب  

 خوابشان ساکت و بی زمزمه شد

      عمق این غصه خدا داند وبس 

   محشری گشت به پا معرکه شد

   از عطش جان به غنیمت دادند 

       تشنگی بدرقه دلهره شد

       پدر ومادرو فرزندانش  

         بینشان را شررت فیصله شد

       آسمان شاهد این ماتم وغم  

    بر فضای ملکوت عربده شد

       رگ پرخون حیات مردم   

   هم برید هم خفه، بی دغدغه شد

       زندگان بی سرو پا، خاک به سر 

   پدرومادرهر پیکره شد

      قامت سرو جوانان درخاک   

       یادگاری شب زلزله شد

سید از این غم و ماتم بگریست

جوهر قلب بیان غمزده شد

ماهیّت حکومت و مناصب حکومتی

 

 ماهیّت حکومت و مناصب حکومتی

 

حکومت قدرتی است که به سبب پشتیبانی و تأیید حزب، گروه و عدّه ای هم فکروهم اعتقاد مجتمع شده و اهداف موردنظر مرجعی در صدر آن ها را تعقیب می نماید.

مجموعه قوانین و مقرّرات ایجاد شده منطبق با اهداف حکومت، جهت به کرسی نشاندن خواسته های حاکمان است.  

حکومت برای ثبات و پایداری خود علاه بر پایگاه مردمی به کرانه های معنوی از جنس دین و   مذهب نیز متمسّک می شود و این پایگاه ها سنگری برای دفاع از حملات و اعتراض مخالفین ومحملی برای تبیین وترویج خواسته های حاکم است می باشد.

اصل و مبنای حکومت نتیجه ناتوانی انسان برای سلطه گری بیش از توان شخصی است و بر همین اساس برای بدست آوردن حاکمیّت قوی تر لازم است نیروهای متعدّد بیشتری را به خود جذب کرده تا در شرایط موردنیاز از آن استمداد جسته و به کار کیرد.

جذب نیروهای تحت سلطه نیز از طریق تطمیع و تأمین برخورداری های زندگی مادّی و در بعضی موارد پیوستن به اعتقادات معنوی انجام می گردد تا جایی که روح و فکر و جسم آن ها در تسلّط نیروی حاکم، آماده بذل جان می گردد.

 حکومت موفّق، حکومتی است که اجزاء تشکیل دهنده نیروی انسانی، قدرت مالی و اعتباری و ماشین جنگی و دفاعی خود را پیوسته و منظبط داشته باشد و به تناسب زمان و مکان از رضایتمندی کامل برخوردار باشند.

پیوستگی نیروی انسانی به وسیله ایجاد تشکّل های مذهبی، علمی، نظامی، صنعتی، کارگری، اقتصادی، کشاورزی و خدماتی و ... انجام و هر کدام را در مجاری وصل به حکومت محتاج و ناتوان می کند. چنان که اگر استمرار تبعیّت مشاهده نشود امکان کنترل و مهار مبادی خطر و ضرر دراختیار باشد.

به لحاظ معنوی نیز تشکّل های دینی خود را تابع و عجین با اهداف حکومت دانسته و تمام همّ و غمّ خود را صرف تثبیت اهداف حکومتی می نمایند. در این پناه خود نیز از قدرت و ثبات اجتماعی مناسب برخوردار می شوند.

مهره های اصلی و هدایت کننده در هر گروه و تشکّل از طرف حاکمان در صدر، تعیین و پشتیبانی می شوند و سایر اعضاء زیر مجموعه به نوعی تربیت شده از این قماش اند.

اقتصاد، برآیند توانایی های علمی، فنّی، فرهنگی، هنری و اقتصادی آحاد جامعه ای است که تحت سرپرستی حکومت حاکمان است و برخورداری، میزان رضایتمندی و فرهنگ زندگی در زیر پرچم آن می باشد.

 سیاست، ترتیبی نظام یافته برای برقراری امنیّت و آسایش و رفع مزاحمت های خرابکارانه ناشی از فکر و عمل مخالفان است که به طریق ویژه و با ابزار مردمی در دست حاکمان صورت می گیرد.

دیانت، مجموعه رفتارهای عملی و روحانی برای تأیید مسلکی است که مورد نظر حکومت است و در حقیقت ابزاری روانی برای کنترل ناهنجاریهای اجتماعی است.

 قضاوت، اعمال نظر شخصی مهره ای آموزش دیده برای تشخیص حقّ و باطل در جهت آرامش ناهنجاری های اجتماعی بر اساس دین و مقرّرات اعلام شده حکومتی است ، که در آن بر اساس زمان و مکان شدّت و ضعف پیدا می کند. در حقیقت قاضی عامل دیگری برای تثبیت و رفع مشکل از مزاحمت هایی است که خود حکومت عامل و بانی آن است.

روابط بین الملل و خارجی به منظور ارزشیابی رقیب و همجواری است که هر آن ممکن است با تجاوز و حمله خود حکومت را خلع ید و یا سرمایه های آن را به یغما ببرد. انجام همکاری های متقابل و رفع نیازمندی های دوجانبه سیستمی است که ضمن اجرا به ارزیابی جریان کمک می کند.

اتّحاد قدرت ها و حکومت ها در جهت منکوب کردن و تسلّط بر قدرت های غیر همسو و یا با هدف تسخیر آنان صورت می گیرد.

تصویب لوایح و قوانین به تناسب نیاز و مشاهده مشکلی در سطح زندگی اجتماعی صورت می گیرد و عزل و نصب عوامل حکومتی نیز به مصلحت زمان و مکان انجام می شود.

یکی از رموز پیوستگی در اتّحاد شئون حکومتی وابسته بودن با واسطه و پیوند فکری و روانی مردم است که از طریق تشکّل ها و نظام وابسته آن صورت می گیرد.

این نظام از دوران کودکی تا پیری از تحصیل و مسکن گرفته تا کار و اشتغال و بازنشستگی زن و مرد را شامل می گردد به نوعی که اگر کوچکترین تضاد و تعامل غیرهمگرا در روند حرکت اجتماعی آن ها نمایان شود در مرحله اوّل مورد تعّرض اطرافیان قرار می گیرد و چنان چه مدار و حرارت آن بالا بگیرد با شمشیر حکومتی روبه رو خواهد شد.

شبکه جاسوسی و اطّلاعات ضدّ امنیتی و پلیس ضدّ شورش نیز سپر دفاعی هم جنس و داخلی است که به صورت خودکار و مستقل در جایگاه خود عمل می کند. در شرایط پیشرفته این شبکه سراسر اعضای ریز و درشت اجتماع را به نحوی از انحاء دربرگرفته و جوّی از امنیّت و رفاه همراه با اختناق و دیکتاتوری را بر جامعه اعمال می کند.

جنگ و درگیری های داخلی، مریضی و ناهنجاری های بدنه حکومت است که حاکمان برای رفع و دفع این معزل به سوی مردم دست یاری دراز می کنند و در شرایط حادتر با تقاضای یاری از حکومت های همطراز و همگون یا همجوار به نوعی معامله پایاپای و اتّحاد و پیمان منطقه ای می انجامد.

 جنگ ها محصول قدرت طلبی و زیاده خواهی حاکمان حکومت هایی است که طعم دنیاداری و دنیاخواری را چشیده و به عوامل داخلی و منطقه ای خود از باب حمایت و پشتیبانی اعتماد کامل دارند. گسترش و بسط افکار و عقاید نیز یکی دیگر از علّت های برپایی جنگ دولت ها است.

 دولت یعنی هسته مرکزی مجموعه ای از افکار و عقاید که با دیدگاه های ثابت و همگون به قصد برنامه ریزی و انجام عملیّات مؤثّر حکومتی اقدام می نمایند.

انتخاب این اعضاء و عوامل بوسیله شخصی است که قدرت اجرای قوانین را از حاکم بلافصل گرفته و بر اساس آن انجام اهداف حکومتی را دنبال می کند.

طبقات مختلف اجتماعی بر اساس میزان درآمد و سطح سواد و فرهنگ و وابستگی به حکومت درجه بندی واز آن برخوردار می شوند به عبارتی طبقه بندی ظلم از پایین به بالا از شئون و مصادر هویّتی حکومت بر مردم است.

حقیقت آن است که حکومت و مناصب حکومتی به معنای تام خود ، شأن انسان نیست که به دلیل محدودیت های مختلف خلقتی آن عموماً به اشتباه و خطاهای مهلک می انجامد. حقوق انسان های ضعیف پایمال و کسانی که صلاحیّت مناصب حکومتی را ندارند با قدرت و شأنی کاذب بر جایگاه مدیریّت تکیه می کنند. اموال و دارایی   مملکت به طرف کسانی سرازیر می شود که شعبه ای از حمایت و هم نوایی حاکم را اداره نمایند و فردی دارای امتیاز و رتبه خواهد گردید که در مقام بیان و ایمان ،ارادت خود را به تشکیلات حاکم به اثبات رسانده باشد.

آن جا که گوشه ای از قبای حاکمی لگدمال و یا دُمی از سرداری به زیر پا لهیده شود دنیا بر سرش خراب و از گردونه بازی حکومت خلع و خارج می گردد.

راستی چه می شود آنان را که بوقلمون صفت در اریکه قدرت رنگ عوض می کنند و هنرمندانه نقش شترمرغ را بازی می کنند، اینان اعتقادی به واپسین ندارند که دین خود را فدای دنیای دیگران می کنند. دیگرانی که خود نیز در مضحکه زندگی خود متحیّرند و بر عاقبت کار خود نگران.

نقاب زور و زر و تزویر، گریم زهد و ریا، لباس فخر و ریاست،  فضای مسموم سیاست، همه و همه ابزار حکومتی است که شأن دون و محدود انسان خاکی برای التیام خواسته های نفسانی خود استفاده می کند.

حال آن که انسان پادشاه وجودی است که ملک و ملک عالم تحت سیطره اوست. او خلیفه خدایی است که مالک جهانیان است. او توانای برحق و مستحق بهره مندی از انعام و موهبات الهی است. او آزاد آفریده شده و بندگی جز خدای را نپذیرفته است. شادی و سلامتی و برخورداری از مواهب حقِّ مسلّم اوست. امنیّت و عدالت و تکامل از حقوق بلاشرط و مطالبات بدیهی انسانی است که خداوند او را به عنوان خلیفه خود به زمین فرستاده است.

پادشاهی او بر نفس و جان خود فوق تمام حکومت هایی است که در فکر و نظر آید او را که برای شکار و دربند کشیدن دیو نفس و پرواز در اعلی علیّین خلق کرده اند. صید و اسیر چنگهای خون آشام انفاسی شده اند که هیچ  طرفی از آداب و معارف، برنبسته و در هیأت جنینی خود مانده گار مانده اند.

 راستی انسان تشنه و طالب عرفان الهی کجا و تکیه بر اریکه قدرت دنیا تا به جایی که مفتضحانه شاهد بی بندوباری، گرسنگی، جهل، بی سرانجامی و رکود عقل و اندیشه هم نوعان و خود باشد.

اندیشه های دربند، شانه های بسته شده، دست و پاهای در غل و زنجیر چشمان بسته و تن های رنجور و خسته از زخم شلّاقهای زور و اهریمنی برای پوشاندن حقیقت و مهار رعدهای روشنگر و نزول رحمت های آسمانی را عمری نیست که تحمّل صادقانه و عاقلانه آن به سرسبزی و نشاط و رشد لاله زارهایی خواهد انجامید که بلبلان در قفس مانده و کبوتران پرشکسته را به پرواز بر فراز خود میهمان کنند. آن گاه لبخند رضایت حضرت ربّ العالمین است که هدیه جان های پاک مؤمنان خواهد شد و حیاتی جاودانه که ارزانی انفاس قدسی حق طلبان است.

خدایا حاکمان را توفیق صبر و شکیبایی بر آلام و مشکلات مردم ده و مردم را توفیق تحمّل و مدارای همراه با رشد و تعالی ارزانی دار تا راه ناهموار خود را در مسیر رسیدن به لقاء الهی طی کنند.   

تـربیت و روابـط پیـوستگـی در خـانـواده

تـربیت و روابـط پیـوستگـی در خـانـواده

 

 تشکیل خانواده قسمتی از زندگی است که نقش مؤثّر و سازنده ای را ایفا میکند.

نیاز شخصی و ساختـاری انسان به جنس مخالف و برخورداری از ابراز احساسات

عاطفـی متقابل اساس پیوستگی است.

 اصولاً در مراقبت و رشد نوزاد از انعقاد نطفه تا مرحله بلوغ نیاز ارگانیسمی مادر در بارداری و تا حدودی پدر در داشتن فرزند را روشن می کند. یعنی اینکه اصل نیاز مادر از هر جهتی باعث بوجـود آمـدن نوزاد می شود و علاقـه فرزنـد نیـز در کودکی به مـادر نیـاز او به مادراست وبعد در مراحل بالاتر هم توجّه و گرایش به پدر و مادر نیاز کودکان است.

در مراحل بالاتر ما فرزندان را سرپرستی می کنیم تا موجبات ضرر و زیان مادّی

ومعنوی ما نشوند و آنها به دلیل نیازهایی که دارند به ما ارادت پیدا می کنند.

دوستان و فامیلهـای وابسته نیز چنین روابطـی دارند به طوریکه فقط در موقع نیازمندی

به طرف ما می آیند.

چه بسا اگر فرزندان بعد از بلوغ مسیر خود را بروند ما از آنها بی نیاز می گردیم و آنچه

علاقه و پیوند می نامیم چیزی جز وابستگی سیستماتیک نیست.

تربیت فرزندان و نظام خانواده را نمی توان در کادری بسته و تعریف شده معنا کرد.

همچنانکه در تربیت نهال بعد از کاشت نصب قیّم و عمودی که تکیه گاه آن باشد و

رسیدگی به آب و نور و کـود اسـاس رشد است و محـافظت و نظارت بر شرایط

اقلیمـی و حـوادث طبیعـی شرط ماندگاری آن است.

و ایضاً هرس و اصلاح شاخه برگهای جز در موقعیّت مناسب خاصّ خود توصیه

 نمی رود تا اینکه رو پای خود بایستد و بالغ گردد.

فرزندان را  نیز بایستی در مسیر رشد خود علاوه بر تغذیه مناسب از امر و نهی هایی

که خارج از توان فهم و جسم آنان است بر حذر داشت. تا این مرحله بایستی به

محافظت و نظارت آنها مشغول شد.

فرزندانیکه آزادانـه در مسیر رشد و تربیت قـرار می گیرند به دلیل آزمون و خطاهـای

شخصی و برخـورداری  متنـوّع از زمـان و مکان بستری گسترده تر و قابل رشدتـری

دارند. تا کسانیکه در محدودیّتهای دیکته شده تربیتی قرار می گیرند.

برنامه های تربیتی و مشاوره هـای مربوطـه که به نوعی مسیر تربیت فرزندان و

خانواده هــا را دیکته می کنند تضمینی در سلامتی و موقعیّت نیست. چرا که آنها

فقط قالبی ثابت ارائه می دهند. لذا اندک کسانـی ممکن است منطبـق با آن درآینـد و

سایریـن به ضربه و مخاطـره نزدیکترند تا اصلاح و ضمانت در رشد و تعالی.

مقابله موش وپیشی +   تمـــــام آدمیـــان آمــدند بهر شــــکار

مقابله موش و پیشی

پیشی چو گفت که ای موش کوچک و ترسو

         تو را چه سود چنین دست و پا زدن برگو

    اگـر کــه وانـهـمت دانــی و منم دانــم

       کـه می شوی تو اسیر دو چنگم از آن سو

     همین به است که صبر جزیل پیشه کــنی 

             و یا به درد اســارت کـنی تحــمل و خو

 دو گوش موشک زیرک به هوش و لب خاموش

       به دل هـــزار نقشه پیشی را مگر برد از رو

      همین که موش، پیشی را در اوج مستی دید

       صـــلاح دید کــه بر وی زند یکـــی نارو

        دو لب گشود به نقـــالی و رجز خــــوانی

    که ای پیشی تو جــوانی نه پخته ات یک مو

هنــوز موش فــراوان تـو را شود در چنگ 

        حــــرام و حیف که مستی به موش گنده جو

مــرا یکــــــی پیشی پیـــر دستگیر نمـود

             نبــود در سر و رویش به عـــاریت یک مو

و لیــــک اندکی انــــدام من نگاهی کـــرد

            بـرون فکنــــد مرا از جــــوار خود آن سو

   و گفـت آن کــه تو را قسمتـــش بـــــــادا

        نمــی شود به جهــان جز خوراکی عـو عـو

  دلــم به حــال جــوانی و آخـرت ســــوزد 

        و گـــر نه بـود و نبودم کســی نگــوید چو

   پیشـی ز کبــر یکــی غرش پلنگــی کـــرد

       بر این گمان که نبودست پیشی پلنگ است او      

    زراه بـی محـلی چنگ خـود برون انـداخـت

           ز جـان موش نزار حـالت پریشان خــــو

 چــو گشت چشم پیشی دور، مـوش پنهان شد

        درون حــفره ای و لانه کـــرد در آن کــــو

    ز درز و پنجــره ریز خــــانه کــرد نظـــر 

             بدید منظــر زیبــــای آن پیـــشی با بــو

   کـــه سخــت زار و فــکار از گرسنگی رنجد

  شده است تـرس مضاعف به جــانشاز او عو عو

   یکـــی سگ گلـــه از دور دست نمــایان شد

      رمـــق ز جـان پیشی شد، نشست بر لب جو

    به عــزم آب رمــه سوی جــوی می آمــد

              ز ترس بر تــن آن بینــــوا به پا هر مـــو

   سگ گلــــه به تمنـــای آب وارد شـــــد 

                   بدید سفـــره آب و غـــــذا مهیــــا او

    بگفــت شکـــر تو ای لایزال قــوت رسان

     مرا چـه حسن که اینسان کنـی تو سد جـوع

    پیــــام بر سگ شاکـــــر چنین نـمود الهام 

  کـه کیست آن کـه نشد بهره مند و گفت یاهو

    تمـــــام آدمیـــان آمــدند بهر شــــکار 

    ولــی چه سود کــــه گشتند شکار این بدتــو

    هـــزار مـوش نفوذی به جــان خـود دارند

         هــزار گربه بدجنــس کــرده بر او خـــو

سگ اجــل به دو صد گــرگ هم اجــازه نداد

        گـرفت جـــان بنی آدمــی به یک دم و بـــو

مقــام ذکر و ثنا رارها نکن سیـــد

به آب دیده و خون جگر، بگیر وضو

پیرامون بهشت و جهنم+اسفل السّافلین و اعلی علّیین

پیرامون بهشت و جهنّم

 

 

انسان موجودی دو بعدی و نیازمند است. ابعاد مادّی و معنوی این وجود را

همچون آهن گداخته و پرماجرا کرده است که با رهائـی انرژی از آن به

خاکستری تبدیـل می شود.

وجود انرژی سرشار معنوی در وجود انسان و درمصاف با بعد مادّی همیشه

بشر را با احتیاجات مادّی درگیر و سرگردان کرده است.آنها که با نجات

هوشمندانه از این ماجرا به وادی روشن بینی و معنا رسیده اند. بسیارراحت

 از آنچه در فهم آید بعد مادّی را پشت سرنهاده و در دنیایی از کشف و

شهود و اعجاز بسر برده اند که درعین برخورداری خود منشأ فیض و ثمر

برای دیگران نیز گشته اند. بعبارتی انسانی که بعد مادّی خود را ترک و یا یه

آن مسلّط می گردد بعنوان نیروئی قدرتمند از طرف حضرت ربّ العالمین در

زمین به ایفای نقش می پردازد و هم او خلیفه خداوند درزمین است.

بهشت و جهنّم فضای تعریف شده بعلاوه و منهای بی نهایت در ابعاد مادّی

و معنوی انسان است.

اسفل السّافلین و اعلی علّیین در مقام ذکر شده در روند رشد انسانهاست.

آنها که به اتّکاءِ بُعد مادّی روح معنوی خود را پشت سرنهاده و به کمترین حد

از برخورداری اکتفا کرده اند.

و یا آنها که بعد مادّی خود را تکیـه گاه و سکّـوی پـرتاب خود بسوی ابدیّت

ساخته اند.

نسبت برخورداری در بعد مادّی به بعد معنوی آنقدر حقیر و ناچیز است که

ارزش بحث ندارد و لیکن رشد قوای معنوی برای دست یافتن به نیروی

بینهایت کائنات خواسته تکوینی بشر است.

 با این توضیح بهشت حدّ قرابت و نزدیکی انسان از طریق بعد معنوی و

انرژی لایزال کائنات یعنی عرش اعلی و ملکوت است و جهنّم میزان دوری

وغفلت از این مقوله.

عطر گل محمدی+از تشنگی کویــرم و انــدر طلب، هلال

عطـر گـل محمّـدی

 

پر می کشد دلم به هــوای تو ای نگار 

                    ای بـود و هست زندگی ام تـو را نثـار

زیبـاتریـن تجلّــی خورشیـد روز من 

                     ریحانه تـر ز بـوی رز و اطلس و بهـار

با یــاد روی تــو، ای ســرو نازنیـن  

           نی من، که سرخوشند بسی قمری و هَزار

چون نور، بر وجود من و این چمن بتاب 

              چــون ابر، بر سـر من و این انجمن ببار

تا هستی ای صنم، نفسم عاریت ز توست

            بی تو مرا حیات و همه این جهان چه کار!

هیچم، اگر رهـا کنی از چشم شوخ خود

                بنــدم، بـه تـار سلسلــه زلف تــابــدار

از تشنگی کویــرم و انــدر طلب، هلال 

            شرمنده از تو سرو، و به تو تشنه آبشار

در هفت آسمـان، نبود آنچه با تو هست 

              خیّام و بـوعلــی، همــه در نزد تـو ندار

آرام قلب پر تپشم، روز و شب تویی 

                  ای جان فــدای تو، روزی به صـدهزار

سیّد به عشق زنده شـد و عشق او تویی

عطــر گل محمّــدی یی و سرمـایـه قرار

هدیه به شما برای عرض ارادت و رفع خستگی